دفتر شعر
۳۵۶ شعر در این دفتر
بی یاد تو گر دمی زنم بر باد ستخرّم دل آنکه با غمت دلشادست
ما را غم عشق تو به جان آوردهستو اوصاف جمالت به زبان آوردهست
تا روی چو گل به بوستان آوردهستاین بلبل طبعم به زبان آوردهست
هستم من سرگشته به عشقت سرمستجان خسته ز عشق یار و دل داده ز دست
مستیم چو چشم مست شهلای تو مستپستیم به پیش قد و بالای تو پست
سرو چمن از عُجب برآورده دو دستگفتا که، که را قد دلارا چو منست
در دیده دلم خیال رویش میبستدلبر به کرشمه گفت زان نرگس مست
نقّاش ازل چه لطفها فرمودهستاز روی مه و مهر ضیا بربودهست
از درد بمردیم دوایی بفرستبی برگان را برگ و نوایی بفرست
چون چشم تو نرگسی ندیدم سرمستچون دید دلم گشت به زلفت پابست
نقش رخ خوب تو خیال انگیزستوان غمزه سرمست تو بس خونریزست
از جور زمانه بر دلم بار بسیستیارم نه به دست لیکن اغیار بسیست
ای دل ستم از یار جفاپیشه بسیستدل بر غم او منه که او هیچ کسیست
در زلف کجت خسته دلی بسته دلستزان حسن دل هر دو جهان خسته دلست
از شام سر زلف تو صبحم شام استپختم هوس لب تو لیکن خام است
ما را ز جهان وصل نگاری کام استوز کام جدا گشتنم از ناکام است
بیچاره دلم که بود از عشق تو مستدر شَست سر زلف تو بودش پابست
دوران فلک نگر که چون گردانستمردی که بر او دل بنهد مرد آنست
گل گفت چو من گلی کجا در چمنستیا رنگ کدام لاله گویی چو منست
زیبا رخ تو ماه درفشان منستشیرین لب تو لعل بدخشان منست
ای دوست دل از دست فراقت خونستدر خون دلم روی جهان گلگونست
ما را دل و دیده در فراقت خونستشوق رخت از حد و صفت بیرونست
خالی به میان ابروان دارد دوستکان را دلم از میان جان دارد دوست
از بس که بیازرد دل دشمن و دوستگویی به گناه هیچ کندندش پوست