دفتر شعر
۱۶۵ شعر در این دفتر
شدیم پیر و به دل داغ آن جوان ماندهدمید صبح و همان شمع در میان مانده
ای که بر خاک شهیدان گذر انداختهایقتل ما را چه به وقت دگر انداختهای
از ما نهفته با دگران یار بودهایما غافل و تو همدم اغیار بودهای
از ما درین گلستان جویند گر نشانیبر گلبنی است ما را دیرینه آشیانی
از باده عشرت تو و رخسار چو ماهیوز شرم محبت من و دزدیده نگاهی
از می لعل بکف تا دو سه جامی دارینوش کن نوش که خوش عیش مدامی داری
به صید جسته از دامی چه خوش میگفت صیّادیکه از دام علایق گر توانی جست، آزادی
به ساقی گفت در میخانه مستیبه دستی ساغر و مینا به دستی
ببخشا ای که میر کاروانیبه واپس ماندهای بر ره روانی
تو که ای امیر داری ز سراغ من فراغیچه شود اگر بگیری ز غلام خود سراغی
چو باشد مایل بیداد شاهیچه خیزد از فغان دادخواهی
چنین که با غم گرفتهام خو مخوان به بزمم به میگساریکه ظلم باشد میی که آن را کشد حریفی به ناگواری
حیف از تو که ارباب سخن را نشناسیاز مرغ چمن زاغ و زغن را نشناسی
دلی دارم که دارد اضطرابیچو آن ماهی که دور افتد ز آبی
رفتند همرهان و تو در فکر منزلیآه این چه غفلتست دریغا که غافلی
زصید من چه شود گر عنان بگردانیعنان ز صید من ناتوانی بگردانی
ز نکوئی آنچه باید همه را تمام داریچه شود اگر بگوئی صنما چه نام داری
کردیم شبی روز غریبانه بدامیالمنته لله که رسیدیم بکامی
مشکل که دهد دست مرا با تو وصالیتو نخل برومندی ومن خشگ نهالی
مسلمانان مرا حال تباهیبود از گردش چشم سیاهی
یاد آر ای ستمگر از حال خاکساریروزی اگر به کویت باد آورد غباری