دفتر شعر
۱۶۵ شعر در این دفتر
منزل بسی دور و بپا ما را شکسته خارهاواماندگان را مهلتی ای کاروان سالارها
درماندگی خود به که گوییم خدا راسلطان ندهد گوش به فریاد گدا را
جا در صف عشاق مده اهل هوس راحیفست که از هم نشناسی گل و خس را
چو خواهم با سگانش گرم سازم آشنائی رارقیب از رشگ آرد در میان حرف جدائی را
چون از طرف چمن آن سر و سیمینبر شود پیداز غوغای تذروان شورش محشر شود پیدا
از هجر بت یگانه ماخون می چکد از ترانه ما
نیست هرگز به بد و نیک جهان کار مراهست یکسان به برم سبحه و زنار مرا
دارد به سحر دعا اثرهادست من و دامن سحرها
به همواری تهی کن از غم لیلیوَشان دل راازین وادی بکش ای ساربان آهسته محمل را
چو نیست دسترسم آنکه بوسم آن پا رابه هرکجا که نهی پای بوسم آنجا را
مسکینی و غریبی از حدّ، گُذَشْت، ما رابر ما اگر ببخشی، وقت است وقت یارا
افزوده غمی چون بغم دیگرم امشبزنهار مگیرید ز کف ساغرم امشب
ز چَشْمِ خونفَشانِ خویش، دارم چشم از آن، امشبکه از اشکم، روان سازد به کویش، کاروان، امشب
دربان نکند جرأت و خاصان ملک هستگوید که به سلطان که مرا کار شد از دست
رفته عمر و نیم جانی مانده استواپسی از کاروانی مانده است
دلِ غمدیده به دنبالِ کسی افتادهستدادخواهی، ز پیِ دادرسی افتادهست
از غم لیلی به وادی گرچه مجنون میگریستگر رموز عشق دانی لیلی افزون میگریست
ما را دگر ز یار، تَمَنّا نماندهاستچون طاقتِ تغافلِ بیجا نماندهاست
گرچه ما را دسترس بر دامنِ آن ماه نیستشُکْرُلِلَّه، از گریبان، دستِ ما، کوتاه نیست
تا به من از ناز ساقی سرگران افتاده استهمچو شمع محفلم آتش به جان افتاده است
دیگر، دلم، خدنگِ جفا را نشان شدهستجُرمی ز من، مگر به تو خاطِرنشان شدهست؟
عشقم آتش زد و از وی اثری پیدا نیستوه ازین آتش پنهان شرری پیدا نیست
از حال ما چه پرسی ای بیوفا که چون است؟دارم دلِ خرابی، از غُصِّهٔ تو، خون است
بَرگیر مِهْر از آنکه به کامِ دلِ تو نیستبَرکَن دل از کسی که دلش، مایلِ تو نیست