دفتر شعر
۱۶۵ شعر در این دفتر
سینه گرم و مژه خونبار و سحر نزدیک استباخبر باش که آهم به اثر نزدیک است
هر کسی را که چو من دیده خونباری هستمی توان یافت که در پای دلش خاری هست
کاروان عشق را بانگ درای دیگرستگوش ما بر ناله دردآشنای دیگرست
دلتنگم و پرواز گلستان هوسم نیستگلزار به آسایش کنج قفسم نیست
میرسد یار و دریغا سر و سامانم نیستتحفهای جز گهر اشک به دامانم نیست
هر دم بگوشه ای ز خیالت وطن گرفتعشق تو اختیار دل از دست من گرفت
رفتم و برگشتنم دیگر بکوی یار نیسترفتنم از کوی او این بار چون هر بار نیست
ما را که با تو غیر وفا در میانه نیستبی جرم می کشی تو و هیچت بهانه نیست
چو خنجر ستم آن ترک لشگری برداشتدلم ستمکشی و او ستمگری برداشت
چون رحمتت فزاید بر عذرخواهی ای دوستعذر گناه خواهم با بیگناهی ای دوست
کسی راه غمش را سر نبردستازین خونخواره ره جان درنبردست
در حلقه خوبان چو تو یک عربدهجو نیستافسوس که چون روی تو خوی تو نکو نیست
رفت حسن تو و عشقت بدل من باقیسترونق افتاده از آن گلشن و گلخن باقیست
چو بگذری به تل عاشقان دکانی هستدر آن دکان چو نکو بنگری جوانی هست
زدی بتیغم و از جبهه تو چین برخاستباین خوشم که ترا چینی از جبین برخاست
ما وشکن دامی و فریاد و دگر هیچفریاد زبی رحمی صیاد و دگر هیچ
به گلشنی که ز رویت نقاب میافتدز چشم شبنم او آفتاب میافتد
از کین گر آن بیدادگر بر سینهام خنجر زندباد ابحل خون منش گر خنجر دیگر زند
برکی نگرم؟ چون بتو دیدن نگذارندوزکی شنوم، کز تو شنیدن نگذارند
صیاد را نگر که چه بیداد میکندنه میکشد مرا ونه آزاد میکند
غمش در نهانخانهٔ دل نشیندبه نازی که لیلی به محمل نشیند
از تو چون هر نفسم بر فلک افغان نرسدکه به دادم نرسی تا به لبم جان نرسد
عاشقان را نگر از خاره تنی ساختهاندکه به بیداد چو تو دلشکنی ساختهاند
گلهام از تو مپندار که از دل برودبر دلم از تو غباریست که مشکل برود