دفتر شعر
۱۶۵ شعر در این دفتر
روزی که دور از برم آن خوشخرام شدمن بودم و تحملی اما تمام شد
به من از ناز نگاهش نگریدنگه گاه به گاهش نگرید
آنان که برخسار تو چون من نگراننددانند که زیبائی و ای کاش ندانند
دو هفته شد که زمن یار سرگران داردبطاقتی که ندارم مگر گمان دارد
از خشم و کین نگاه تو کارم بجان رسدگرنه تلافیی زنگاه نهان رسد
مرا بتیست که دلها ازین ستم شکندکه عهد بندد و بی موجبی بهم شکند
خط بر رخ یار خوش نباشددر گلشن و خار، خوش نباشد
دل سوخت از شتاب و به دلبر نمیرسداین تشنهلب دریغ به کوثر نمیرسد
دارم نظری با گل کو روی ترا ماندبا ماه نوم عشقی است کابروی ترا ماند
از دیده ام فکندی وهنگام آن نبودکردی جدائی از من و شرط آنچنان نبود
آن صبح امیدی که به دوران تو یابندصبحیست که از چاک گریبان تو یابند
ساختی خوارم، به عاشق گلعذاران این کنند؟از نظر افکندیام، یاران به یاران این کنند؟
مرا در سینه دل چون نافه تا پرخون نخواهد شدنصیبم نکهتی زان طره شبگون نخواهد شد
کجا کسی غم شبهای تار من داردبحز وفا، که سری در کنار من دارد؟
جدا از روی تو چشمم چو خونفشان گرددز خون دل مژهام شاخ ارغوان گردد
صیقل دیده تر گوشه دامان باشدروزن خانه دل چاک گریبان باشد
هرکه از خون جگر چون لاله ساغر میکشدمنت احسان کی از چرخ ستمگر میکشد
ترسم که چو جانم زتن زار برآیداز خلوت اندیشه من یار برآید
گریه نتوانست غم را از دل بیتاب بردکی تواند کوه را از جای خود سیلاب برد
گفتی که با دلت غم هجران چه میکندباد خزان ببین به گلستان چه میکند
گو روزگار هرچه تواند به ما کندما و تو را مباد که از هم جدا کند
ترک چشمش که قصد جان داردزمژه تیغ بر میان دارد
مائیم و فراق دیده ای چندبار غم دل کشیده ای چند
گرنه گل نالهای از مرغ چمن گوش کندناله را مرغ چمن به که فراموش کند