دفتر شعر
۱۳۹ شعر در این دفتر
آن سگی در کو گدای کور دیدحمله میآورد و دلقش میدرید
خیز بلقیسا بیا و ملک بینبر لب دریای یزدان در بچین
از درون کعبه آوازش رسیدگفت ای جوینده آن طفل رشید
چون خبر یابید جد مصطفیاز حلیمه وز فغانش بر ملا
پیرمردی پیشش آمد با عصاکای حلیمه چه فتاد آخر ترا
قصهٔ راز حلیمه گویمتتا زداید داستان او غمت
گفت عفریتی که تختش را به فنحاضر آرم تا تو زین مجلس شدن
چون سلیمان سوی مرغان سبایک صفیری کرد بست آن جمله را
قصه گویم از سبا مشتاقوارچون صبا آمد به سوی لالهزار
بر سر تختی شنید آن نیکنامطقطقی و های و هویی شب ز بام
هین بیا که من رسولم دعوتیچون اجل شهوتکشم نه شهوتی
هین بیا بلقیس ورنه بد شودلشکرت خصمت شود مرتد شود
در نغولی بود آب آن تشنه راندبر درخت جوز جوزی میفشاند
ملک برهم زن تو ادهموار زودتا بیابی همچو او ملک خلود
همچنان که شه سلیمان در نبردجذب خیل و لشکر بلقیس کرد
آن یکی درویش هیزم میکشیدخسته و مانده ز بیشه در رسید
آن یکی درویش گفت اندر سمرخضریان را من بدیدم خواب در
ای رسولان میفرستمتان رسولرد من بهتر شما را از قبول
پیش عطاری یکی گِلخوار رفتتا خَرَد اَبلوج قند خاص زفت
باز گردید ای رسولان خجلزر شما را دل به من آرید دل
گفت عبدالله شیخ مغربیشصت سال از شب ندیدم من شبی
هدیهٔ بلقیس چل استر بدستبار آنها جمله خشت زر بدست
بهر این فرمود پیغامبر که منهمچو کشتیام به طوفان زمن
پس به صورت عالم اصغر تویپس به معنی عالم اکبر توی