دفتر شعر
۱۳۹ شعر در این دفتر
قصهٔ عثمان که بر منبر برفتچون خلافت یافت بشتابید تفت
چون سلیمان کرد آغاز بناپاک چون کعبه همایون چون منی
گرچه بر ناید به جهد و زور تولیک مسجد را برآرد پور تو
چون درآمد عزم داودی به تنگکه بسازد مسجد اقصی به سنگ
مرتضی را گفت روزی یک عنودکو ز تعظیم خدا آگه نبود
در جوابش بر گشاد آن یار لبکز سوی ما روز سوی تست شب
گفت عاشق امتحان کردم مگیرتا ببینم تو حریفی یا ستیر
خلق را میراند از وی آن جوانتا علاجش را نبینند آن کسان
آن یکی افتاد بیهوش و خمیدچونک در بازار عطاران رسید
شهوت دنیا مثال گلخنستکه ازو حمام تقوی روشنست
از پی آن گفت حق خود را بصیرکه بود دید ویت هر دم نذیر
گفت گفتم من چنین عذری و اوگفت نه من نیستم اسباب جو
چادر خود را برو افکند زودمرد را زن ساخت و در را بر گشود
صوفیی آمد به سوی خانه روزخانه یک در بود و زن با کفشدوز
چونک تنهااش بدید آن ساده مردزود او قصد کنار و بوسه کرد
گفت عیسی را یکی هشیار سرچیست در هستی ز جمله صعبتر
آن یکی واعظ چو بر تخت آمدیقاطعان راه را داعی شدی
اندر آن بودیم کان شخص از عسسراند اندر باغ از خوفی فرس
ای ضیاء الحق حسام الدین تویکه گذشت از مه به نورت مثنوی