دفتر شعر
۱۳ شعر در این دفتر
گر برون از هردو عالم گوشهای پیدا کنممیروم تا عزلتی از مردم دنیا کنم
ایا ستوده خصالی که چرخ گاه عطاهزار چشم به دست تو دوخت از اختر
روشن چراغ عشق زداغ دل منستپروانه را سرشت ز آب و گل منست
دیده ام گر تشنه دیدار باشد دور نیستتربیت او را چو گوهر جز در آب شور نیست
تو میر کاروانی و ماخسته رهروانغافل زرهروران مشو ای میر کاروان
عیب مکن جان من گرمی بازار نیستبنده شایستهام، خواجه خریدار نیست
در جهان از داوری هرگز نیاید داوریکو روا دارد ستم بر محرمان لشکری
بس که ساغر چشم مخمورش ز خون دل گرفترنگ خون مژگان او چون خنجر قاتل گرفت
گرچه ما را دسترس بر دامن آن ماه نیستشکرلله از گریبان دست ما کوتاه نیست
گر فلک سازد جدا از آن گوهر یکتا مراچون صدف گردد کف افسوس سرتاپا مرا
عمریست دلم از غم دوران گله داردآئینه ام از نقش پریشان گله دارد
ندهی گوش خود به فریادمیا به گوشَت نمیرسد دادم
میرود از خویش دل چون دیده حیران میشودای خوش آن عاشق که محو روی جانان میشود