دفتر شعر
۲۹ شعر در این دفتر
این دیده به راه انتظاریست مراوین گوش به گفتگوی یاریست مرا
افگار توام تاب و توانی بفرستبیمار غمم قوت جانی بفرست
بازم به کمین غمزه پنهانی هستزخمی به دل از کاوش مژگانی هست
ای آنکه همیشه جور کارت باشدآوردن عاشقان شعارت باشد
گر فلک سازد جدا زان گوهر یکتا مراچون صدف گردد کف افسوس سرتاپا مرا
روزی که فلک از تو بریده است مرامی دانم آنکه آفریده است مرا
در بزم تو هر کس که می ناب خورددور از تو به جای باده خوناب خورد
دنبال من آن به که تکاپو نکنیدوآنجا که منم نگه به آن سو نکنید
هرگز دل من به عیش فیروز مبادبی ناله زار و آه جانسوز مباد
هرجا که سگیست آستانی داردهر جا مرغیست آشیانی دارد
تا از تو زجور فلک افتادم دوریکدم دل خویش را ندیدم مسرور
رسم و ره آن یار ستمکار نگرناکامی یار و کام اغیار نگر
رفتی تو رفت زندگانی افسوسآمد پیری و شد جوانی افسوس
گفتی که کیم؟ گوشه نشینی که مپرسخو کرده به هجر نازنینی که مپرس
هر کس به من سوخته خرمن سازدشرطست که با ناله و شیون سازد
عمریست که از دلم جنون می جوشداز دیده ام اشگ لاله گون می جوشد
ای آن که چو بگذری تو بر یاد دلمجز گریه نگیرد زغمت داد دلم
خواهم که سرود عشق بنیاد کنماز عهد گرفتاری خود یاد کنم
دردا که بت ستیزه کاری دارموز غمزه او جان فگاری دارم
عمریست که تیره روزگارم چکنمافتاده ز چشم اعتبارم چه کنم
کی پیش کسی حکایتی از تو کنمیا شکوه بی نهایتی از تو کنم
گر بی تو به بزم عیش ساغر زده امصد غوطه به خون دیده تر زده ام
گویند به من که بیقراری نکنمشبهای فراق اشگباری نکنم
نه ذوق من از وصل نگاری دارمنه شوق گل و سیر بهاری دارم