دفتر شعر
۱۷ شعر در این دفتر
به غیر از وصل نبود چارهای هجر عزیزان راکه چشم از توتیا روشن نگردد پیر کنعان را
شکاف سینه رهبر شد به دل غمهای عالم راتواند جاده خضر راه گردد کاروانی را
رخ مپوش از من سرت گردم که چون شمع سحردر بساط چشم حیرانم نگاهی بیش نیست
مردم از هجر و همان در پی آزار منستکه درین شهر به بیرحمی دلدار منست؟
بنگر که یار خاطر ما شاد میکندبا غیر همنشین و مرا یاد میکند
تو که خفتهای به راحت دل تو خبر نداردکه شب دراز هجران ز قفا سحر ندارد
دلبر آن به که به آزار دلم شاد کندکعبه ویران کند و بتکده آباد کند
در لجهای که هیچ نشان از کران نبوددر گل نشست کشتی ما و گران نبود
نگفتم غنچه دل هرگزم خندان نخواهد شدگلی کافسرد اگر خندان شود چندان نخواهد شد
به این ذوق گرفتاری که من دارم زهی حسرتکه صیاد از کمین رفت و نیفتادیم در دامش
گر سلیمان بگذارد به سرم افسر خویشکو دماغی که برآرم ز گریبان سر خویش
میچکدم ز دیده خون وعده وصل یار کو؟میتپدم به سینه دل طاقت انتظار کو؟
چیست مرا نام، سگ کوی توطوق من از حلقه گیسوی تو
چشم یک شهر شد از سوختن ما روشنسرمه را قدر شکستیم ز خاکستر خویش
فریاد که غیرت نگذارد که چو فرهاداز بهر تسلی بتی از سنگ برآریم
سر قاتلی بنازم که ز کثرت ملایکبه جنازهٔ شهیدش نتوان نماز کردن
آمد سپه بهار و شد لشکر دیبر شاخ نگر شکوفه چون افسر کی