دفتر شعر
۴۰ شعر در این دفتر
کاشکی از همدمی روزی خبر بودی مراتا فلک با آن جلالت پی سپر بودی مرا
آنها که بودهاند ز دل دوستدار مادر نیک و بد موافق و اندهگسار ما
اگر شکایت گویم ز چرخ نیست صوابو گر عتاب کنم با فلک چه سود عتاب؟
با شبروان شدم به درِ یار، نیم شبجُستم بسوی حضرت او بار نیم شب
عهدیست تا نصیبهٔ ما از جهان غم استحال دل از فلک چو فلک نیک بر هم است
گرچه ز اندوه جهان بر دل ما صد گره استچارهٔ عیش بسازیم که هم عیش به است
جهان و کار جهان سر بسر همه بادستخنک کسی که ز بند زمانه آزادست
فلک باز از نهان خارم نهادستکه پیری پای بر کارم نهادست
کار عالم سستبنیاد آمدستآسمان را پیشه بیداد آمدست
فلک را عهد بس نااستوار استهمه کار جهان ناپایدارست
هنگام آنکه صبح صف آسمان شکستاول نفس که زد دم شب در دهان شکست
در گلشن ایام نسیمی ز وفا نیستدر دیده افلاک نشانی ز حیا نیست
مرا زین بیش در عالم غمی نیستکه در شادی و در غم همدمی نیست
هیچ کس را از زمانه حاصلی در دست نیستهیچ کس را در جهان آسایشی پیوست نیست
کار عالم نیک دیدم هیچ بر بنیاد نیستبر دل خاصان ز عالم جز غم و بیداد نیست
یک ذره مهر در ایام مانده نیستیک قطره آب در رخ اجرام مانده نیست
از عشوه روزگار فریادکو خود ز وفا نمی کند یاد
هیچ کس را رنج خاطر در جهان حاصل مبادوز فراق دوستان کار کسی مشکل مباد
کس را فلک ز دست حوادث امان ندادعنقاست داد او که ازو کس نشان نداد
هر کو ز نژاد آدم افتادشادی به نصیب او کم افتاد
جهان فتح من آخر به نوبهار رسدنهال عیش من آخر به برگ و بار رسد
مدت انده ما زود به سر خواهد شدوز دل ما غم و اندیشه بدر خواهد شد
ای دریغا کان همه شایسته یاران رفته اندوان ستوده دوستان و دوستداران رفته اند
آن عزیزانی که با ما جام و ساغر داشتندمهر ما از یکدلی با جان برابر داشتند