دفتر شعر
۸۸ شعر در این دفتر
ای کلک تو بر عروس کاغذصد عقد ز مشگ ناب بسته
شاها! تویی آنکه از دل تستآوازه ماه و خور شکسته
پذرفته ای گلاب دعاگوی خویش راای از تو جود، کام دل خویش یافته
ای رای رفعیت آسمان راپیموده و در میان گرفته
ای سرافراز مهتری که به دهرکس ندیدست چون تو آزاده
خرد را دوش گفتم کز که نازند؟طبایع هر چهار و چرخ هر نه
عیسی نفسا! تویی که هر دملطف و کرم از نوم فرستی
زهی ملک بخشی که خصمت نداردبجز تیره روزی و جز تنگ عمری
خداوند من صارم الدین که طبعتنشد قابل هیچ زرق و فسوسی
یاد بادا از آنکه وجه معاشز تو صاحب نصاب خواستمی
به خدا گر خدا روا داردکه تو یک پشه را برنجانی
بلند بختا با بختیان همت توگرفت بخت سخن تازگی و برنایی
خداوندا ترا گفتم که این شش طاق پیروزهکه خوانندش سپهر نیلی و گردون مینایی
جان بر تو پاشم از دل چون دلستان ماییدل با تو بازم ای جان کارام جان مایی
شمس یکدست که از دست من و بیم هجاهر شبی تا به سحر روی به خون میشویی
جانا همه آیت نکوییدر شأن تو آمده ست گویی