دفتر شعر
۸۸ شعر در این دفتر
از بلندی نه بر او راه دعای مستجابوز حضیضی نه در او راه قضای کردگار
چو گیتی بگسترد فرض جلالتتو اندر جهان فرش نیکی بگستر
به فر دولت تو صد هزار کس هستندرسیده این به مراد و نشسته آن به سرور
حکیما درین سبزه گاه ستورانچو گل نوبت عمر یک روزه بهتر
صفاهان خرم و خوش می نمایدبسان پَرّ شهرآرای طاووس
کرم پناها! گشتم اسیر آرزوییخلاص من همه بر جود بی کرانه نویس
قسم به واهب عقلی که پیش علم قدیمیکی است چشمه خورشید و سایه عنقاش
حبر جهان فرید دبیر آنکه در جهانملک جهان به تیغ زبان شد مسلمش
مرا دل نه و دردهای دلیکه عاجز شدستم ز درمان خویش
زهی سپهر جنابی که عکس خاطر توبه دست فکر کند عقده ذنب لاحل
به جان آفرینی که نزد جلالشثناهای بی حد و احصا فرستم
غم آباد ایام را آزمودمبه از کنج محنت سرایی ندیدم
گل باغ فضلم زلال میم دهگر امید داری که بشکفته باشم
هر آن عمری که آن از کام دل بر گوشه ای افتدز من پرسی من این را از حساب عمر نشمارم
خسروا! بر بساط خدمت تستقدم طبع آسمان سایم
به خدایی که در موجوداتجز به امرش نمی شود منظوم
دین پناها! دم جانبخش ترانفس روح امین می گویم
صاحبا! داننده اسرار می داند که منجز به مدحت ده زبان چون غنچه سوسن نیم
سعد دین اسعد آن یگانه دهرزو دو من باده خواستیم سه تن
جنت دنیاست عرض این همایون بارگاهراحت جاوید را در ساحت او خانمان
این قوم نگر که باز هستنددر ملک قوام بی قوامان
ای خواجه تویی معامل منبرخیز ز خواب و چشم وا کن
ای صدر بکن هر چه توانی ز تغافلتا روز خود از وعده تو می شمرم من
خدایگانا! معلوم رای روشن تستخلوص بندگی و شرط نیک خواهی من