دفتر شعر
۲۱۴ شعر در این دفتر
هرکه جانان را بمهر اندر عدیل جان کندگر تواند جان خویش اندر ره جانان کند
آن پری نشگفت اگر از خوبرویان سر بودگر بنفشه پر گر و از سنبلش افسر بود
تا بجان در عقل باشد تا بتن در جان بودجان و تن را از لب و جام و لب جانان بود
تا ترا گرد مه از مشک سیه پرهون بوددر تمنای رخت جان و دلم مرهون بود
گه بهار همه خلق جفت یار بودمر از یار جدائی گه بهار بود
هرکه او را میل خاطر سوی ارزانی بوداو برنج و خواری ارزانی و ارزانی بود
اگر ببرد ز بستان خزان نسیم بهاربساز بزم چو بستان ز زلف و روی نگار
اگر بتگر چنو داند نگاریدن یکی پیکرروا باشد اگر دعوی خلاقی کند بتگر
ای دلارام و دل آشوب و دلاویز پسرعهد کرده بوفا با من و نابرده بسر
ای کرده تیره روز معادی بتیغ و تیرآمد بخدمت تو گرانمایه ماه تیر
ای ماه خوش حدیث و نگار نکو کناربا شاخ زی من آر یکی نازه کو کنار
باد فروردین بگیتی در کند هر شب سفراوفتاده است از سفر کردنش بر گیتی ظفر
باشد بجهان عید همه ساله بیکبارهمواره مرا عید ز رخسار تو هموار
با ماه تو تا مشک شد برابرچون مشک بجوشم همی بر آذر
بتا گل رخ تو کرده از بنفشه سپردو زلف تست دو جراره بنفشه سپر
بتی سرو بالا و سرو سمنبرکه شمشاد دارد به برگ سمن بر
بتی که راستی از قد او رباید تیربتیر غمزه ز گردون فرود آرد تیر
بلای غربت و تیمار عشق و فرقت یارشدند با من دلخسته این سه آفت یار
بفرخ فال و خرم بخت و میمون روز و نیک اختربدارالملک باز آمد شه نیک اختر از لشگر
تا بیشتر زند به دلم عشق نیشترباشد مرا به مهر بتان میل بیشتر
تا سپاه گل هزیمت شد ز خیل ماه تیراز ترنج افروخت بستان چون سپهر از ماه تیر
چون او بتی شمن نستاید بصد بهارچون او گلی چمن ننماید بصد بهار
چون رخ معشوق خندان شد بصحرا لاله زارابر نیسانی همی گرید ز عشق لاله زار
چون روز بر کشید سر از قیرگون حریربر کوهسار زر بگسترد چون زریر