دفتر شعر
۲۱۴ شعر در این دفتر
ایا درفش تو باز سپید و خصم تو بومنرفت زیر فلک چون تو خسرویرا بوم
تا جهان از گل خرم شده چون باغ ارمآهو ایمن شده بر سبزه چو مرغان حرم
تا شد از گل بوستان سیمگون بیجاده فامبوی و رنگ از گل ستاند و باده و بیجاده وام
خلاف بود همیشه میان تیغ و قلمکنون به بخت ملک متفق شدند به هم
ربود جان و دل من بزلف غالیه فامبتی که بوی دهد زلف او بغالیه وام
هرکه دائم با نگار خویشتن باشد به همدلش ناویزد به درد و جانش ناویزد به غم
اگر باران نباشد در بهارانسرشگ و آه من بس باد و باران
اگر نجست زمانه بلای خلق جهانچرا ز خلق جهان روی او بکرد نهان
اگر بخواهد جانم بجای دل جانانبجان جانان گر زو دریغ دارم جان
الا ای پرده تاری به پیش چشمه روشنزمانی کوه را تَرگی زمانی چرخ را جوشن
الا ای ماه مشکینمو به پیش آر آن می مشکینملا کن ساغر و برنِهْ به دست عاشق مسکین
آنچه هست اندر دل من نیست کسرا در دل آناز جفا و جور این نامهربان سنگین دلان
آن غیرت یزدان نگر و قدرت یزداناز قدرت یزدان چه عجب غیرت چندان
آن کجا کاوس کرد او نیت جادوستانوان کجا محمود کرد او نیت هندوستان
ای ببالا بلای آزادانآرزوی دلی و رنج روان
ای جان من از آرزوی زلف تو پیچانبنمای یکی روی و ببخشای یکی جان
ای جان من خریده بدیدار خویشتنکرده مرا بمهر خریدار خویشتن
ای سهی سرو روان از تو بهشت آئین چمنروی تو ماهست و گرد ماه از انجم انجمن
ایکام دل دوست و بلای دل دشمنروزه شد و دیمه شد و عید آمد و بهمن
ای مرا دیدار تو جان و جهانبی تو هرگز نی جهان خواهم نه جان
این برکه مبارک این بزمگاه میمونفرخنده باد دائم بر شاه افریدون
باد نوروزی همی بر گل بدرد پیرهنلاله را کرد ابر آزاری پر از لؤلؤ دهن
بتی بمهر چو لیلی بچهر چون شیرینبوصل او دل من شاد و عیش من شیرین
بت پیمان شکن دائم شکسته زلف چون پیمانرخش ایمان دلش از کفر زلفش کفر بر ایمان