دفتر شعر
۶۴ شعر در این دفتر
گر رشک برد فرشته بر پاکی ماگر دیو کند ننگ ز بی باکی ما
سالی است که پای در گلی نیست مرادر سر هوس رخ گلی نیست مرا
محکوم قضا، که بنده خوانند او رابر بالش حکم، کی نشانند او را
زان شب که نهاد روی بر بالش ماهر شب به فلک همی رسد نالش ما
تا دورم از آن دو زلف مشکین بتاباز آتش دل، ز دیده می ریزم آب
ای داروی جان خستگانت، در لبگردون ز تو سرگشته و خورشید، به تب
بر ما رقم خطاپرستی همه هستناکامی عشق و تنگدستی همه هست
تن دردادم به درد عاشق فکنتدل بنهادم، بفرقت دل شکنت
بر عرض تو، گر عارضه یی چیر شدستصحت برسد کنون، که بس دیر شدست
تا عاقلهٔ ما دل دیوانهٔ ماستیک درد نشان ده، که نه همخانهٔ ماست
گردون بلندقدر، همتای تو نیستدریای گزاف بخش همپای تو نیست
پیراهن دل، محنت و اندوه بس استغم های بسی گرانتر، از کوه بس است
چون دایرهی لب تو، در هم پیوستبنگر که چه تنگ عرصهیی داشت بهدست
هر چند ز تو بهما رسد فریاد استدر توست که ملک چشم و جان آباد است
تا شربت عاشقی چشیدم ز غمتهر بد که گمان بری کشیدم ز غمت
در نامهی تو، قلم چو گردن بفراشتگفتم بنویسمت، سرشکم نگذاشت
در رهگذر باد، چراغی که توراستترسم که بمیرد، از فراغی که توراست
تقدیر هر آنچه کردنی بود بکردخواهی به طرب نشین و خواهی که به درد
یکدل چه کند، هزار جانبازی کردخون گشت ز درد تو و دمسازی کرد
دل دوش دم از هوای دلبر میزدهرجا که رسید، حلقه بر در میزد
چندانکه مجال وهم انسان باشدبر بنده سخن گذاری آسان باشد
دردا که ز عمر مایهی سود نماندیک دوست کزو دلی بیاسود نماند
تقدیر هر آنچه کردنی بود بکردخواهی به طرب باش از او خواه به درد
حاشا که ز دل، مهر تو آسان برودوان عشق گران خریده، ارزان برود