دفتر شعر
۶۴ شعر در این دفتر
خاک قدم تو، آب خورشید بَرَدباد سخطت، کلاه جمشید برد
این بس، که ز چشم من گهر خواهد چیدآن کز قدمت نثار برخواهد چید
دست تو، کزو گنج گهر میزایدبحری است، که یک دم از سخا ناساید
در بند تو بیوفاست دل، چه توان کرد؟بر روی تو مبتلاست دل، چه توان کرد؟
صد پاره وجود را فرو بیختهاندتا مثل تو صورتی برانگیختهاند
امشب منم و وصال آن سرو بلندمی را ز لبش چاشنییی داده به قند
ایزد دلکی مهرفزایت بدهادبه زین نظری به این گدایت بدهاد
آن سرو خرامان به چمن، بازرسیدو آن جان سفر کرده به تن بازرسید
ما را خط تو داد وفاداری دادسودای سر زلف تو، بیداری داد
بر شاخ شکر، لعل تو دُرها پروردبر چهرهی من، مهر تو زرها پرورد
بر من چو فراق آن بهشتی گذردروزم به فغان، شبم به زشتی گذرد
چون بی رخ دلبر است ایام بهارعیشم به چه دل باید و شادی به چه کار
امروز میی در کف و یاری در پیشدستی بزن، از حدیث فردا مندیش
روزم همه چون شب آمد، از درد فراقلفظم همه یارب آمد، از درد فراق
هر شب ز دل و چشم خود ای شمع چگلچون شمع کنم، در آب و آتش منزل
در خواب شبی، همنفس یار شدمبا وی نفسی محرم اسرار شدم
آنم که برد رشک بر امروز، دیامجانم، خردم، دلم ندانم که چیام
تا دست به چشم شوخ و تنگش داریمکفری سر زلف مشک رنگش داریم
جوینده آن خاطر عاطر ماییمدیوانه ی آن دو چشم ساحر ماییم
دل، بر تو بدل نمی گزیند چه کنمجز با غم تو نمینشیند چه کنم
غمگین دلکی، ز راه دور آوردماو مینامد، منش به زور آوردم
بنشین و ز دل هوای خوبان بنشانکاین قوم، ز مردمی ندارند نشان
عشق تو، کزو چاک زدم پیراهنبگرفت مرا، چو پیرهن پیرامن
من بودم و دوش، یار سیمین تن منجمعی ز نشاط و عیش، پیرامن من