دفتر شعر
۱۷ شعر در این دفتر
در امثال عجم گویند خسرو هم نکو داندکه روز اول و آخر نکو دارند مهمان را
در انتظار عراقی لطایف خوش توبسا لطایف رازی که داد غصه مرا
از کف ترکی چو ماه باده خور و باده خواهچشمهٔ لب بی گیاه گوشهٔ خور بی حجاب
شادم به غم تو گرچه شادیدر مذهب عاشقان حرام است
گرچه سوگند آن خوری کاکنون نکوتر دارمتمن نیم ز آنها بحمدالله که باور دارمت
توحید چو آفتاب عریان شدنستوز شبپره طبعان نه هراسان شدنست
فصل بهار وصل بتان اصل خرمی استهرکس که زین دو شاد نباشد نه آدمی است
با دوستان وجود کنی آنچه می کنندور بوستان به تو بت نو در بهار داد
جز کف رادت به یک قرابه تلخمشکل او را کسی جواب نداد
به دانه ایست خالت افتاده در زنخدانباید که گوش داری ز آسیب روزگارش
از زلف تو صد هزار منزلتا روی تو وسمه خطرناک
یاد لب تو در شب تاریک میکنماندیشه بین که باز چه باریک میکنم
ز نان و آب که اصل حیات آدمی اندملال گیرد چون بگذرد ز اندازه
کس چه داند که میانی و دهانی داریگر نبندی کمر ای دلبر و لب نگشائی
ای صورت تو آیت زیبائی و خوشیوی قامت تو غایت رعنائی و کشی
طنز کنی هر زمان که از تو چه دارمآه از آن شوخ دیدگان که تو داری
سوزی است مرا در دل اما نه چنان سوزیسوزی که وجود من بر باد دهد روزی