دفتر شعر
۴۱۰ شعر در این دفتر
بِاسمک اللهم یا فتاح اَبوابُ المنایا غنی الذات یا مَن فیهِ بُرهان الغنا
ای ذکر ذوق بخش تو زیب زبان مابی ذکر تو مباد زبان در دهان ما
ای بسته دانش تو زبان سوآل ماناکرده شرح ، پیشِ تو معلوم حالِ ما
زهی فیض وجود از پرتو ذات تو عالم راکمال قدر تو برداشته از خاک آدم را
بکه نسبت کنم آن سرو صنوبر قد راانه اعظم من کل عظیم قدرا
مکش بر دیده ای خورشید خاک آن کف پا رامکن با خاک یکسان توتیای دیده ما را
چو از غم کنم چاک پیراهنم راز مردم کند اشک پنهان تنم را
ز ضعف تاب تردد دگر نماند مراخوشم که ضعف ز سرگشتگی رهاند مرا
چه گونه فاش نگردد غم نهانی مابشرح حال زبانیست بی زبانی ما
بخاک ره کشیدم صورت جسم نزارم رابدین صورت مگر بوسم کف پای نگارم را
نهان میسوخت چون شمع آتش دل رشتهٔ جان رازبان حالم آخر کرد روشن سوز پنهان را
با خود ای جان در غمش همدم نمی خواهم ترابی ثباتی محرم این غم نمی خواهم ترا
شنیده صبحدم از جور گل افغان بلبل رابدندان پاره پاره ساخته شبنم تن گل را
چنان بنهفته ضعف تن مرا لطف بدن او راکه رفته عمرها نی او مرا دیده نه من او را
عشقت از دایره عقل برون کرد مراداخل سلسله اهل جنون کرد مرا
عشق حیران بتان سیمبر دارد مراچون بت از حالی که دارم بی خبر دارد مرا
ساقیا می ده که حرفی ز آن دهان گویم تراتا نکردم مست کی راز نهان گویم ترا
خاک در تو کحل بصر کرده ایم ماوز هر که جز تو قطع نظر کرده ایم ما
بهار آمد صدایی برنمیآید ز بلبلهامگر امسال رنگ دلربایی نیست در گلها
روزی که پیش خویش نبینم حبیب رادارم هزار شوق که بینم رقیب را
تحیر بست در شرح غم عشقت زبانم راچه گویم بر تو چون ظاهر کنم راز نهانم را
ز آتشینرویی جدا میافکند دوران مراچون شرر البته خواهد کشت این هجران مرا
از زبانت می رسد هر لحظه آزاری مرامی خلد هر دم بدل زان برگ گل خاری مرا
کرد عشق ای خون دل در کوی او رسوا مراجامه پوشان که نشناسد کسی آنجا مرا