دفتر شعر
۴۱۰ شعر در این دفتر
دل ز من مستان نمی خواهم که غم باشد ترابا وجود لطف یار دل ستم باشد ترا
شبی آمد به خوابم یار و برد از دیده خوابم راسبب آن خواب شد بیداری چشم پر آبم را
بستی گره از بهر جفا زلف دو تا رابرداشتی از روی زمین رسم وفا را
نی دل و دین ماند نه صبر و شکیبایی مرارفته رفته جمع شد اسباب تنهایی مرا
من به غم خو کردهام جز غم نمیباید مراور ز غم ذوقی رسد آن هم نمیباید مرا
نم نماند از تاب خورشید رخت در خاک ماچون نگرید چون بگرید دیده نمناک ما
گر سر کویت شود مدفن پس از مردن مراکی عذاب قبر پیش آید دران مدفن مرا
به دل از گلعذاری خارخاری کردهام پیدابحمدالله نیم بیکار کاری کردهام پیدا
تا بوده ایم همدم غم بوده ایم ماغم را ملازم همه دم بوده ایم ما
نشان تیر آهم گشتهای ای آسمان شبهاترا بر سینه پیکانهاست هرسو نیست کوکبها
نه از عارست گر آن مه نیارد بر زبان ما راچه گوید چون بپرسد نیست چون نام و نشان ما را
از آن رو دوست میدارم خط رخسار خوبان راکه بهر الفت ایشان سبب دانستهام آن را
ای آنکه آفت دل و جان و تنی مرامن دوستم ترا تو چرا دشمنی مرا
گلرخا، نوش لبا، سیم برا، سرو قداما بدا قبلک ما فیک من الحسن بدا
گر نباشد قید آن گیسوی خم بر خم مراکی بصد زنجیر بتوان داشت در عالم مرا
هیچگه بر حال من رحمی نمیآید ترامیکشی ما را مگر عاشق نمیباید ترا
چون شمع سوخت آتش محنت تن مراغم پاره پاره ساخت دل روشن مرا
این که در سر هوس آن قد رعناست مرافیض خاصیست که از عالم بالاست مرا
چشم بگشادم ببالایت بلا دیدم ترابیخودم کردی نمی دانم کجا دیدم ترا
سویم شب هجران گذری نیست کسی رابر صورت حالم نظری نیست کسی را
بر باد مده سلسله مشک فشان رامگشای ز پیوند تنم رشته جان را
رسم زهد و شیوه تقوی نمی دانیم ماعشق می دانیم و بس اینها نمی دانیم ما
نهفتن در دل و جان درد و داغ آن پریوش راتوانم گر توان پوشید با خاشاک آتش را
عشق مضمون خط لوح جبین است مراسرنوشت از قلم صنع همین است مرا