دفتر شعر
۴۱۰ شعر در این دفتر
هست می گویند خالی آن غدار آل راچشم کی برداشتم ز ابرو که بینم خال را
شد بدیدار تو روشن دیده خونبار مایافت از وصل تو مرهم سینه افکار ما
باز خونبارست مژگانم نمیدانم چرااضطرابی هست در جانم نمیدانم چرا
درد رسوایی نخواهد داشت درمان ای طبیبخویش را رسوا مکن ما را مرنجان ای طبیب
غمت در سینه ام جا کرد چون بیرون شود یاربو گر ماند چنین حال دل من چون شود یارب
مرا ای شمع میل گریه شد در هجر یار امشبتو بنشین گریه دلسوز را با من گذار امشب
گر گریزم دم بدم بر آتش دل دیده آببر چنین سوزی که دل دارد کی آرد سینه تاب
نیست تا صبح بجز فکر تو کارم همه شبکارم اینست جز این کار ندارم همه شب
تندست یار و بی سببی می کند غضبدارد غضب همیشه بعشاق زین سبب
ای همه دم بزم تو جای رقیببهر تو ناچار لقای رقیب
کی توانم رست در کویت ز غوغای رقیبمی کند فریاد سگ هر گه که می بیند رقیب
قرآن صفات جاه و جلال محمد استاحکام شرع شرح کمال محمد است
جانم در آن آرزوی وصال محمد استچشمم در انتظار جمال محمد است
ماه من نخل قدت سرو خرامان منستسرو من ماه رخت شمع شبستان منست
بهر صید آن ترک بدخو بر سمند کین نشستباز خواهد شد عنان صبر صد مسکین ز دست
صیقل آیینه دلها نم چشم ترستهر کرا نمناک تر دیده دلش روشن ترست
عمر دراز من که پریشان گذشته استدر آرزوی گیسوی جانان گذشته است
ای دل بسی ز محنت هجران نمانده استخوش باش کین معامله چندان نمانده است
پیش عاقل قصه درد من و مجنون یکیستاختلافی در سخن باشد ولی مضمون یکیست
زلال فیض بقا رشحه ز جام منستحیات باقی من نشاه مدام منست
سرو را همچو قدت شیوه رعنایی نیستاین قدر هست که او مثل تو هرجایی نیست
مه دلاک من آیینه اهل نظر استهر زمان صید کسی کرده بشکل دگر است
خورشید بسی خاکنشین شد به هوایتروزی نتوانست که بوسد کف پایت
باغبان لطف قد آن سرو در شمشاد نیستکی نماید تربیت جایی که استعداد نیست