دفتر شعر
۴۱۰ شعر در این دفتر
مرا ای سایه در دشت جنون عمریست همراهیز اطوارت نیم راضی نداری اشکی و آهی
ورد منست نام تو یا مرتضی علیمن کیستم غلام تو یا مرتضی علی
گر خدنگ غمزه را زین سان دمادم میزنیکشته گردد عالمی تا چشم بر هم میزنی
یارب آن بی درد را در دل ز عشق افکن غمیچند ما در عالمی باشیم و او در عالمی
ای دل ز خویش بگذر گر میل یار داریجز کار عشق مگزین گر عشق کار داری
از پری رویان بدل بردن همین مایل توییآن که می خواهد دل عشاق خونین دل تویی
چو شمعم سوخت دل بر یاد بزم مجلس آراییچراغ هر کسی را بخت می افروزد از جایی
نمودی لطف پیشم آمدی کردی ستم رفتیرسیدی بیخودم کردی به خود تا آمدم رفتی
بی غرض در هستیم آتش نزد شوق گلیکرد از خاکسترم هر ذره را بلبلی
به یاد خاک درش گرچه ای سرشک دویدیبهیچ وجه بگرد مراد خود نرسیدی
ما چه کردیم چه گفتیم چه دیدی چه شنیدیکه ما ز قطع نظر کردی و پیوند بریدی
دلا آن به که چون با خوب رویان همنشین باشینباشی غافل از ایام دوری دوربین باشی
در کبودی فلک چون مه من نیست مهیبر سر هیچ مهی نیست هلال سیهی
نمود در دلم از آتش درون شررینهال عاشقیم داد عاقبت ثمری
مه من بی خبر از حال دل شیدایینیست پروای منت آه چه بی پروایی
نمی آید ز تو ای سایه چو من دشت پیماییرفیقی با تو می باید نداری تاب تنهایی
رحمی باسیران شب تار نداریبر روز قیامت مگر اقرار نداری
سال و مهم بر زبان روز و شبم در دلیمن ز تو غافل نیم گر تو ز من غافلی
مراست هر طرف از سیل اشک دریاییکجا روم چه کنم ره نمی برم جایی
از شرم رخت منزل یوسف شده چاهیدر روی زمین نیست برخسار تو ماهی
چند ای چرخ مرا زار و زبون می سازیقدم از بار غم و غصه نگون می سازی
هرگز نظر به بی سر و پایی نمی کنیکاو را هلاک تیر بلایی نمی کنی
چند ای دل نامه وصف بتان املا کنیذکر خوبان پری رخسار مه سیما کنی
بر آن شدی که باهل وفا جفا نکنیخوش است عهد چنین آه اگر وفا نکنی