دفتر شعر
۱۰۵ شعر در این دفتر
گر یار جفاکار و گر عربده جوستخوش باش که هر چه آید از یار نکوست
هر دلبر پر جفا که در عالم هستاز روی وفاست ناصح عاشق مست
تا سلسله عاشقی ما برپاستدام دل ما مقید بند بلاست
انجام وجود اهل عالم عدم استپایان سرور و راحت و ذوق غم است
کار دلم از عشق تو انجام نیافتجانم بلب آمد از لبت کام نیافت
دنیا نه مقام ذوق و عیش و طرب استعیش و طرب و ذوق درو بس عجب است
آن ماه که نور چشم اهل نظر استهر لحظه بصورت دگر جلوه گر است
ای ملک تو فارغ از شریک و وارثو آن ملک همین قدیم و باقی حادث
ای امر تو عقد بند پیوند مزاجعالم بتو در فطرت و خلقت محتاج
هستی بوجود تو دلیلیست صریحهر ذره بذکر تو زبانیست فصیح
ای دل بگذر ز تنگنای این کاخآهنگ فنا کن که فضاییست فراخ
تا دل ز غم هجر پریشان نشودشایسته ذوق وصل جانان نشود
هر دم بدلم فرخ بتی می آردکارم ز بتان رواج و رونق دارد
یارم گره از کار بافغان نگشاددلدار مراد من بفریاد نداد
حکم ازلم اسیر رفتار تو کردحیران لب و واله گفتار تو کرد
روزی که ز هر چه هست آثار نبودوز خواب عدم زمانه بیدار نبود
چون لاله پریرم آتشی در دل بوددی داد نوید سنبلت باد درود
عاشق همه دم زار و حزین می باشدسودا زده و بی دل و دین می باشد
سادات که نور دیده و تاج سرندبا فضل و نسب زبده نوع بشرند
سید باید چنان که باید باشددر سیرت و صورت اب و جد باشد
جانانه بچشم ما در اطوار وجودهر لحظه بصورت دگر جلوه نمود
نقاش ازل که صورت یار کشیدنقش و خال و زلف و رخسار کشید
تا چند مرا آتش دل تاب دهدرخت طربم بسیل خوناب دهد
هر چند که خواستیم از دوست مرادبر وعده در امید بر ما نگشاد