دفتر شعر
۱۰۵ شعر در این دفتر
داری همه شب دیده بیدار ای شمعوز سوز جگر چشم گهربار ای شمع
ای کرده بصد خون جگر جمع متاعآیا چه شود حال تو هنگام وداع
عمریست که از بنفشه و سنبل باغدادست مرا دولت وصل تو فراغ
دور از رخ او نمی کنم رغبت باغدارم ز تماشای گل و لاله فراغ
صد شکر که خاک طینتم یافت شرفافتاد مرا دامن اقبال بکف
علم و ادبست مایه عز و شرفگوهر که نباشد چه گشاید ز صدف
عمریست ترا عزیز طبعیست لطیفبر خود منما قید جهان را تکلیف
کار دو جهان ز عشق دارد رونقدر عشق گرفته است این نظم نسق
با دیده اشکبار باید عاشقسرگشته روزگار باید عاشق
هر سبزه تر که سر زدست از دل خاکنوک مژه ایست از تحسر نمناک
ما را هدف تیر بلا کرد فلکبا محنت و درد مبتلا کرد فلک
ای ماه رخت شمع شبستان خیالخالی شدن من ز خیال تو محال
چون دید مرا مایل زلف و خط و خالافکند نظر سوی من آن طرفه غزال
در پرده شدی پرده فتاد از کارمخون گشت روان و چشم گوهر بارم
در صورت اگر طالب معشوق و مییمدر معنی ازین طریق محظوظ کییم
صد شکر که زهاد بداندیش نه ایمشیخان سفیه حیله اندیش نه ایم
در دل غم یاریست که من می دانماندو نگاریست که من می دانم
داغ غم هجران تو در جان دارمصد ناله ز داغ غم هجران دارم
یارب دل تیره ام منور گردانهر کار که باشدم میسر گردان
چشمی بگشا حال دل زارم بینخون ریختن دیده خونبارم بین
خوش آن که دمی با تو کنم سیر چمنمن پر کنم از اشک و تو از گل دامن
ماهی که شدم واله رخساره اوبربود دلم نرگس خونخواره او
دارد دل زارم آرزوی رخ اوتا من بوصالش برسم طالع او
هر دل که غم عشق نهان است درولذتهای همه جهان است درو