دفتر شعر
۲۹۰ شعر در این دفتر
ای ز قیام قامتت هر طرفی قیامتیجز تو که دارد این چنین خوب و لطیف قامتی
ای باغ جنت از گل روی تو آیتیوصف کمال حسن تو ما لا نهایتی
ای ظاهر از مظاهر اشیا! خوش آمدیوی نور چشم مردم بینا! خوش آمدی
گر کنی قبله جان روی نگاری، باریور بری عمر به سر با غم یاری، باری
منه بر مهر خوبان دل، نصیب از عقل اگر داریکه خوبان مهربانی را نمی دانند و دلداری
گمان مبر که به صد جور و صد دل آزاریدل من از تو برنجد مگر به بیزاری
ای بر دل پردردم هردم ز تو آزاریکی بود و کجا باشد مثل تو دل آزاری
وصالت عمر جاوید است و بخت سعد و فیروزیمبارک صبح و شام آن، که شد وصل تواش روزی
با چنین رفتن، به منزل کی رسی؟با چنین خصلت، به حاصل کی رسی؟
عاشقانت گرچه بسیارند، ما زانها یکیعارف روی تو کم یابند، کم چون ما یکی
دم حق دمید در ما، دم فضل لایزالیچه مبارک است این دم ز جناب فضل عالی
فضل حق میدهدم هردم از این می جامیکه ندارد چو ابد مستی او انجامی
گوهر دریای وحدت آدم است، ای آدمیگر چو آدم سر اسما را بدانی آدمی
بیار ای ساقی مهوش! می گلرنگ روحانیکه ارزد خاتم لعلت به صد ملک سلیمانی
دل ما جای غم توست و تو هم میدانیمن سگ کوی توام از چه رهم میرانی؟
به عشقت جان و دل دادم به غم زان گشتم ارزانیبه بند زلفت افتادم از آنم در پریشانی
بیا ای احسن صورت! بیا ای اکمل معنیبه میدان الوهیت که داری جای این دعوی
زلف را بر هر دو رخ جا می کنیغارت جان، قصد دلها می کنی
جام شراب و ساقی زیبا و بانگ نییحیی العظام و هی رمیم بفضل حی
اگر میرم ز ناز نازنینیبرافشانم ز شادی آستینی
زهی چشم و زهی ابرو، زهی رویزهی خط و زهی خال و زهی موی
پاک دار آینه ات آینه اللهیگر در آیینه جان صورت حق می خواهی
گر تو عاشق می شوی بر «واو» شو بر «جیم » و «هی »«وجه » را می شو تو عاشق کن نظر در «ری » و «خی »
از می عشقش کنون مستم نه هیبی می عشقش دمی هستم نه هی