دفتر شعر
۲۹۰ شعر در این دفتر
عاشقم بر قامت رعنای توحسن میبارد ز سر تا پای تو
دل مردم به جان آمد ز دست آن کمان ابروتعالی الله از آن چشمان، جلال الله از آن ابرو
دویی شرک است از آن بگذر، موحد باش و یکتا شووجود ما سوی الله را به لا بگذار و الا شو
در عشق تو ای مهرو! عاشق چو منی کوکو؟تا بر سر ویرانها چون کوف زند «کو کو»
ای جان عاشق از لب جانان ندا شنوآواز «ارجعی » به جهان بقا شنو
با غیر مگو حالم، کاغیار نداند بهپروانه آن شمعم، گر نار نداند به
باز آمد آن خورشید جان در رخ نقاب انداختهوز عنبر تر برقعی بر آفتاب انداخته
ای خیال چشم مستت خون صهبا ریختهزلف مشکین تو را سرهاش در پا ریخته
ماییم دل ز عالم بر زلف یار بستهاز دست پرنگارش دل در نگار بسته
ای بر گل عذارت ریحان تر نوشتهوز مشک سوده نسخی بر گلشکر نوشته
ای نوبت جمال تو در ملک جان زدهحسن رخ تو گوی «لمن » در جهان زده
ای رخ ماه پیکرت شاهد بر پری زدهحسن تو در جهان جان تخت سکندری زده
ای به میان دلبران زلف تو بر سر آمدهگل ز رخ تو منفعل، لاله به هم برآمده
ای جمالت نسخه اسماء حسنی آمدهوی خم ابروت ما اوحی و اوحی آمده
دلیل ما شد آن ساقی به دارالعیش میخانهبیا گر آرزومندی به جام لعل جانانه
منم آن رند فرزانه که دادم جان به جانانهچو از اغیار ببریدم شدم با یار همخانه
تا بر اطراف سمن مشک ختن ریختهایدر گل آتش زدهای، آب سمن ریختهای
ای ماه من چرا ستم از سر گرفتهایوز من چه دیدهای که نظر برگرفتهای
بر گل از عنبر تر نقطه سودا زدهایآتشی در جگر لاله حمرا زدهای
بر گرد مه ز مشک خطی برکشیدهایخورشید را به حلقهٔ چنبر کشیدهای
دلیل صبح سعادت، محمد عربیچراغ شام قیامت، محمد عربی
ای که حاجت ز در اهل ریا میطلبینقد مقصود کجا و تو کجا میطلبی
گر شبی دولت به دستم زلف یار انداختیسایه اقبال بر من روزگار انداختی
یارب، ای سرو من! امشب در کنار کیستی؟دوش بودی یار من، امروز یار کیستی؟