دفتر شعر
۲۹۰ شعر در این دفتر
نه چرخ دیده نه سیاره از بدایت حسنملک صفت بشری چون تو در نهایت حسن
ساقی! نسیم وقت گل آمد شتاب کنباب الفتوح میکده را فتح باب کن
گر طالب بقایی اول فنا طلب کنواندر فنای مطلق عین بقا طلب کن
بیا ای گنج بی پایان، چو خود ما را توانگر کنمس بی قیمت ما را به اکسیر نظر زر کن
ای دل ار پختهٔ عشقی، طمعِ خام مکنهمدمِ باده شو و جز هوسِ جام مکن
قصد زلف یار داری در سر ای دل هی مکنمرد این سودا نه ای با دلبر ای دل هی مکن
با بخت سعد یارم چون هست یار با منشادی چو آن من شد، غم را چه کار با من؟
گل ز خجالت آب شد پیش رخ نگار منسرخ برآمد از حیا لاله ز شرم یار من
گر شبی بازآید از در شمع جان افروز منبر چراغ مهر و نور صبح خندد روز من
ای دهانت پسته خندان منخاک پایت چشمه حیوان من
آن شهنشاهم که از نطق «هی العلیا»ی منما سوی الله نقطه ای آمد به زیر پای من
ای در بلا فتاده دل مبتلای منکس را مباد هیچ بلا چون بلای من
با چنین حسن آن صنم گر بی حجاب آید برونآفتاب از برقع و ماه از نقاب آید برون
گر شبی ماه من از ابر نقاب آید بروندیگر از شرمش عجب گر آفتاب آید برون
آن که ماه از شرم رویش بی نقاب آید برونوز گریبانش سحرگه آفتاب آید برون
روی خداست ای صنم روی تو، رای من ببینوز رخ همچو مصحفت فال برای من ببین
عاقل دانا بیاب آیت سحر مبینچشم خرد باز کن در رخ یارم ببین
ای سر زلف شکن بر شکن و چین بر چینبستد از ملکت روم وز حبش لشکر چین
ماه اگر خوانم رخت را، نیست مه تابان چنینسرو اگر گویم قدت را، راستی هست آن چنین
عشق اگر بازد کسی با روی دلداری چنینور سر اندازد کسی در پای عیاری چنین
ندا آمد به جان از چرخ پروینکه بالا رو چو دزد بسته منشین
آیینه دل پاک دار، ای طالب دیدار اوباشد که اندازد نظر در آینه رخسار او
زلفت شب است ای سیمتن! رویت مه تابان در اوخط تو پرگاری که هست اندیشه سرگردان در او
نگارا بیسر زلفت پریشانم، به جان توبه جز زلفت نمیخواهد دل و جانم، به جان تو