دفتر شعر
۲۹۰ شعر در این دفتر
فضل اله یار شد یار دگر چه میکنمقوت دلم به جز غمش خون جگر چه میکنم
چشم مستش به خواب میبینمکار تقوی خراب میبینم
شبی چون شمع می خواهم که پیش یار بنشینمولی آن روز دولت کو که با دلدار بنشینم
ما حاصل از حیات رخ یار کردهایمعهدی به یار بسته و اقرار کردهایم
علت غایی ز امر کن فکان ما بودهایمجمله اشیا را حقیقت، جسم و جان ما بودهایم
ما مرید پیر دیر و ساکن میخانهایمهمدم دُردیکشان و ساغر و پیمانهایم
چشم ما بینا به حق شد، ما به حق بینا شدیمصورت خود یافتیم آیینه اشیا شدیم
صلاح از ما مجو زاهد که ما رندیم و قلاشیمگهی دُردیکش میخانه گه سرخیل اوباشیم
با روی او مگو که ز گلزار فارغیمکز هستی دو کون به یکبار فارغیم
ای که نگذشتی ز رویش بر صراط مستقیمتا ابد مردود و گمراهی چو شیطان رجیم
گوهر گنج حقیقت به حقیقت ماییمنور ذات جبروتیم که در اشیاییم
شق شد سماوات دخان از وجه خوب دلبراناینک دلیل روز حشر آمد برای بندگان
ناوک غمزه هر دمم می زند از کمین کمانزین دو بلا کجا روم کشت مرا هم این هم آن
سر خدا که بود نهان در همه جهانشد آشکار از کرم فضل (در) جهان
ح ا ج یا خدای جهان!تو مکانی و نیست بی تو مکان
ای جمالت گشته پیدا در نهان خویشتنوی رخت گردیده پیدا در عیان خویشتن
به کوی یار میباید به چشم خونفشان رفتنکه دست خشک نتوان جانب آن آستان رفتن
حدیث لعل تو نتوان بدین زبان گفتنبدین زبان سخن جان نمی توان گفتن
تو رسم دلبری داری و دانی دلبری کردنولیکن من ز تو مشکل توانم دل بری کردن
بیار باده که عید است و روز می خوردنچه خوش بود به می ناب روزه وا کردن
طالب توحید را باید قدم بر «لا» زدنبعد از آن در عالم وحدت دم از الا زدن
گفته بودی با تو کار من به سر خواهد شدنکار سر سهل است اگر کارم به سر خواهد شدن
طالب یار، اول او را یار میباید شدنبعد از آن با عشق او، در کار میباید شدن
من ز عشق یار نتوانم به جان بازآمدنزانکه هست آیین من در عشق جانباز آمدن