دفتر شعر
۲۹۰ شعر در این دفتر
تا شنیدم سخن فضل خدا در کپنکمست و مجنون شدهام بی سر و پا در کپنک
دولت وصل تو را یافتهام در کپنکنظر لطف خدا یافتهام در کپنک
ای از لب تو تنگ شکر آمده به تنگروی تو کرده لاله و گل را خجل به رنگ
این چه چشم است این چه ابرو این چه زلف است این چه خال؟در مقام خویش هر یک دلبری صاحب کمال
در ضمیرم روز و شب نقش تو میبندد خیالجز تو نقشی در خیالم صورتی باشد محال
خرامان میرود دلبر به بستان وقت گل گل گلبه رخ گل گل به لب مل مل به قد چون سرو سنبل بل
ای ز رخسارت الی الرحمن ذوالعرش السبیلان حیا فی هواها کل من کان القتیل
بر من جفا ز غمزه یار است والسلامخون در دلم ز جور نگار است والسلام
لوح محفوظ است رویش زلف و خال و خط کلامبا تو گفتم معنی علم لدنی والسلام
صورت رحمان من آن روی نکو دانستهامچشمهٔ حیوان ز آب روی او دانستهام
من به توفیق خدا، ره به خدا یافتهامعارف حق شده و ملک بقا یافتهام
تا منور شد ز خورشید رخ او دیدهامدر همه اشیا ظهور صورت او دیدهام
نظر برداشت از من تا حبیبمبه جای وصل هجران شد نصیبم
من شاهباز زاده شاه شریعتماز بهر صید طایر قدس حقیقتم
من گنج لامکانم اندر مکان نگنجمبرتر ز جسم و جانم در جسم و جان نگنجم
به بوی زلف مشکینت گرفتار صبا بودمچه دانستم من خاکی که عمری باد پیمودم
در خمارم ساقیا! جام جمی میبایدممحرم همدم ندارم، همدمی میبایدم
من آن گنجم که در باطن هزاران گنج زر دارممن آن بحرم که در دامن به دریاها گهر دارم
قسم به مهر جمالت که جز تو ماه ندارمتو شاه حسنی و غیر از رخ تو شاه ندارم
ترک شراب کی کنم من که چو رند فاسقم؟عار ز زهد اگر کنم فخر من است که عاشقم
هر آن نقشی که می بندی نگارا ناقش آنمبه هر اشیا که پیوندی درون جان او جانم
منم آن دو هفته ماهی که بر آسمان جانممنم آن خجسته مهری که بر اوج لامکانم
پیش روی فضل حق جان را یقین قربان کنمسی و دو نور خدا را سر به سر اعیان کنم
شد ملول از خرقه ازرق دل من، چون کنم؟ساقیا جامی بده تا خرقه را گلگون کنم