دفتر شعر
۲۹۰ شعر در این دفتر
ساقی سیمین برآمد باده میباید کشیدحرف رندی بر سر سجاده میباید کشید
شرح غم دل ما با یار ما که گوید؟گر محرمی نباشد جان غصه با که گوید؟
روشن است این و راست میگویدآن که «مه روی ماست» میگوید
کفر زلفت گر نهد بر سر مرا یکبار بارنیست ایمانم اگر باشد مرا زان بار بار
مست جام حسن یارم وز دو چشمش پرخمارساقیا این مست را پیمانه دردی بیار
در خرابات عشق وقت سحرراه بردم از آن که بد رهبر
دوش باز آمد به برج آن طالع ماهم دگردولتم شد یار و بخت سعد همراهم دگر
ای با دلم عشق تو را هر لحظه بازاری دگرکار دلم شد عشق تو، دل چون کند کاری دگر
ای گل روی تو را حسن و بهایی دگرزلف تو از هر گره نافه گشایی دگر
رق منشور است انسان، رق نگرچشم جان بگشای و روی حق نگر
دلبری دارم بغایت شوخ چشم و فتنه گرچون کنم؟ شوخ است و با او برنمی آیم دگر
اگر او او نماید ید رخ چون مه مه و خور خورشود ود از جمالش لش مه و خور خور منور ور
تکیه کن بر فضل حق، ای دل ز هجران غم مخوروصل یار آید، شوی زان خرم، ای جان غم مخور
ای ز آفتاب رویت روز جهان منوروی از نسیم زلفت کون و مکان معطر
بر سینه من ناوک مژگان زدهای بازدر جان و دلم آتش هجران زدهای باز
بر سر کوی تو دارم سر سربازی بازصید شد مرغ ظفر، چون نکند بازی باز؟
زلف یارم را نه تنها دلبری کار است و بسیا به هر مویی هزاران جان گرفتار است و بس
ز من که طایر قافم نشان عنقا پرسز من که ماهی عشقم رسوم دریا پرس
ای صورت جمالت بر لوح جان منقشهستم ز فکر زلفت آشفته و مشوش
باطن صافی ندارد صوفی پشمینه پوشدست ما و دامن دردی کشان جرعه نوش
رشته پرتاب جان تا چند سوزانم چو شمعترسم از دل سر برآرد آتش جانم چو شمع
میکشد دل یک طرف خط تو کاکل یک طرفخال مشکین یک طرف زلف چو سنبل یک طرف
صراحی میزند هردم انالحقبده ساقی می جام مروق
ای صبا هست رخ یار به غایت نازکلب فرو بند و نگه دار به غایت نازک