دفتر شعر
۲۹۰ شعر در این دفتر
لوح محفوظ است پیشانی و قرآن روی دوست«کل شی ء هالک » لاریب اندر شأن اوست
غرقه در دریای عشقش حال ما داند که چیستاین سخن آسوده بر ساحل کجا داند که چیست
مشرک بی دیده کی احوال ما داند که چیستمرد حق بین معنی سر خدا داند که چیست
خلاق دو عالم بجز از فضل خدا نیستاو ذات و صفاتش بجز از سی و دو تا نیست
جز وصل رخت چاره درد دل ما نیستاین حال که را باشد و این درد که را نیست
جانا بیا که صحبت جان بی تو هیچ نیستناز و نعیم هر دو جهان بی تو هیچ نیست
هر که با جام می لعل لبش همدم نیستدر حریم حرم حرمت ما محرم نیست
خاک باد آن سر که در وی سر سودای تو نیستدور باد از شادی، آن کو یار غمهای تو نیست
حیات زنده دلان جز به عشقبازی نیستمباز عشق به بازی، که عشق، بازی نیست
نرنجم از تو گرت سوی ما نگاهی نیستگناه بخت من است این ترا گناهی نیست
خلاف خوی رضا، یار ما گرفت و گذاشتنقیض و عکس وفا و جفا گرفت و گذاشت
آرزومندی و درد هجر یار از حد گذشتدر غمش صبر دل امیدوار از حد گذشت
ای که بردی تو به خوبی گرو از حور بهشتمصحف روی تو را خامه تقدیر نوشت
دل بی تو از نعیم دو عالم ملال یافتخرم کسی که با تو زمانی وصال یافت
خون ببار از مژه ای دیده! که دلدار برفتمونس جان و قرار دل بیمار برفت
هر که را اندیشه زلف تو در دل جا گرفتچون سر زلفت وجودش مو به مو سودا گرفت
ای سایه الهی ظل همای زلفتجانها اسیر چشمت، سرها فدای زلفت
ای شمع فلک پرتوی از روی چو ماهتوی ظلمت شب شمه ای از زلف سیاهت
ای نور رخت مطلع انوار هدایتمعلوم نشد عشق ترا مبداء و غایت
گر به می تشنه شود آن لب باریک مزاجنوش کن شربت ماء العنب از جام زجاج
سی و دو خط رخت گنج ترا افتتاحظلمت زلف تو شب، نور جمالت صباح
می روم با درد و حسرت از دیارت، خیر باددل به خدمت می گذارم یادگارت خیر باد
رفتم اینک از سر کوی تو ای جان! خیر بادزحمتی گر بود کردم بر تو آسان خیر باد
ز بند زلف تو جان مرا نجات مباددل مرا نفسی بی رخت حیات مباد