دفتر شعر
۲۹۰ شعر در این دفتر
تا از لب و چشم تو به عالم خبر افتادصد صومعه ویران شد و صد خانه برافتاد
تا پرده ز رخسار چو ماه تو برافتاداز پرده بسی راز نهانی به در افتاد
کس بدین آیین حسن از مادر گیتی نزادتا ابد چشم بد، از روی تو یارب دور باد
دست قدرت بر عذارت خال مشکین تا نهادجان فتاد از غم بر آتش، دل بر آن سودا نهاد
ماه نو چون دیدم ابروی توام آمد به یادچون نظر کردم به گل، روی توام آمد به یاد
دلی دارم که در وی غم نگنجدچه جای غم؟ که شادی هم نگنجد
گل صدبرگ من سنبل بر اطراف سمن داردرخ یار من از نسرین خطی بر نسترن دارد
شمع رویت صفت نور تجلی داردبوی جان پرور زلفت دم عیسی دارد
احوال درد ما بر درمان که میبرد؟وین تشنه را به چشمه حیوان که میبرد؟
کیست آن سرو که بر راه گذر میگذردنور چشم است که بر اهل نظر میگذرد
دلدار ما به عهد محبت وفا نکرددل برد و رفت و هیچ دگر یاد ما نکرد
در کوی خرابات مناجات توان کرددر طور لقا عیش خرابات توان کرد
از تو خوبی طمع مهر و وفا نتوان کردگله با وصل گل از خار جفا نتوان کرد
قاصدی کو تا به جان پیغام دلدار آوردیا هوایی کز نسیم طره یار آورد
دل از عشق پریرویان دل من برنمیگیردمده پند من ای ناصح که با من درنمیگیرد
گر سعادت نظری بر من زار اندازدبر سرم سایه سرو قد یار اندازد
دلم ز مهر تو آن دم چو صبح دم می زدکه آفتاب رخت در قدم علم می زد
مشتاق گل از سرزنش خار نترسدجویان رخ یار ز اغیار نترسد
بر دلم هردم جفای بیوفایی میرسدوه که بر جان من از هر سو بلایی میرسد
ز تو چشم وفا داریم و هیهات این کجا باشدتمنای محال است این که خوبان را وفا باشد
اگر گویم که مهر و مه، ز رخسارت حیا باشدوگر گویم که انسانی، مرا شرم از خدا باشد
مست شراب عشقش بی باده مست باشدبی باده مست یعنی مست الست باشد
شب قدر بی قراران سر زلف یار باشدمه عید نیکبختان رخ آن نگار باشد
مأوای غمت جز دل پردرد نباشدتشریف بلا جامه هر مرد نباشد