دفتر شعر
۵۱ شعر در این دفتر
آن بت شوخ چشم مه سیمانظم فرهنگ فرس جست از ما
بت من چه این داستان میسرودبه بحر تقارب تقرب نمود
بزن ای دلبر هر هفت کردهنوای دوستی را هفت مرده
سپیده چو زد دامن چرخ چاکپر از سیم و زر گشت دامان خاک
ای خطت چون تازه سنبل وی رخت چون تازه وَردسنبل از رشک تو پیچان لاله از رنگ تو زرد
دوشینه چو آن شوخ شد از باغ به خانهدلجوئی من کرد و نیاورد بهانه
زهی بچین دو زلف از حبش گرفته خراجنموده لشگر حسنت عقول را تاراج
ای آنکه گفتار ترا هوش و روان پاسخ بودوز آتش عشقت دلم تابنده چون دوزخ بود
ای دلبر طرازی با ما چرا به نازیعنبر چرا نسائی بربط چرا نسازی
ای رخت چون ماه نخشب وی لبت لعل بدخشاز نگاهی عمر کاهی وز نگاهی روح بخش
رخ برافروخت همچو آیینهآن پری پیکر سمن سینه
ای شده جادوی بیهوشی ز هوشت سنگسارساخت در بحر رمل این قطعه را با چنگ سار
کسان به دور مه آباد چاربخش شدندکه دست را بشناسد یکسر از دستار
شد چار صف آراسته اندر بر جمشیداز مردم این بوم که والا گهرانند
ای آنکه روی تو بر مه فروغبخش بودغمت به خرمن دلها چو آذرخش بود
روز ماه پارسی باشد نخستین اورمزدبهمن و اردیبهشت آنگاه شهریور بود
روز اول باشد از ماه جلالی جشنسازروز دوم «رزم نه» دان روز سوم سرفراز
«پنج دزدیده » که در آخر ماه آبانموبد پارسی اندر بُنِ هر سال فزود
در اوستا بود آن روز نخسین «اهنود»دوم از پنجه دزدیده همی دان «اشتود»
ای که دلها را کشد زنجیر زلفت در کمندکام شکر کرده تلخ از رشک لعل نوشخند
آن دَه و دو کوشک کهآمد خانه سیارگانبره و گاو و دوپیکر باشد و خرچنگ دان
شَت جیافرام در دساتیرشاز بروج اینچنین کند تعبیر
همان کیوان ابا برجیس و بهرام«سناشیر» است و «برهستی» چو بلرام
چار سوی کرانه گیتیگر بخواهی ز شعر من بشنو