دفتر شعر
۴۴ شعر در این دفتر
ز بیدردان علاج درد خود جستن بدان ماندکه خار از پا برون آرد کسی با نیش عقربها
چند روزی پیش و پس شد ورنه از دور سپهربر سکندر نیز بگذشت آنچه بر دارا گذشت
این رشته بی پیوند هر چند که یک تار استدر صومعه تسبیح است در میکده زنار است
یک قطره ز آب گرم و یک ذره وفادر چشم و دلت خدای داناست که نیست
تو چون بهاری و گیتی چو باغ و ما چو درختبه جز بهار که پوشد بر این درختان رخت
رشت هم نیک است کاو از حمار گم شدهارغنون آید به گوش مالک ار چه منکر است
روحی فداک بی تو مرا کار مشکل استبر خاطرم ز هجر تو این بار مشکل است
موی خوانم میان او اماموی در این میان نمی گنجد
بوستانش را آیفت ز بهن نرسددوستانش را آیفت به دشمن نرسد
طراز خاتم شاهنشهی به لوح ابدشد است یاتی من بعدی اسمه احمد
همچو ملخی که شاخساری بخوردوانگاه ورا به شاخ ساری بخورد
آن روز که مه شدی نمی دانستیکانگشت نمای عالمی خواهی شد
نام محمودش که محمودست بشمر پس بگوعاقبت محمود سوی احمد محمود شد
قبلهگاها سال و ماهت تا ابد فرخنده باددشمنت در گریه و لعل لبت در خنده باد
حق تعالی مر ترا آورده از ایران پدیدهمچو نادرشاه از افشار و تیمور از تتر
ای کودک نوزاده که پیران جهان راتعلیم کنی دانش و تلقین کنی اسرار
می رسانم به عز عرض حضوربنده ی زار مضطر مهجور
به غیر از غمزه و حسن و لطافت خوبرویان راهزاران نکته میباید که جز عاشق نداند کس
گریه مینا، نگر به چشم ترش بینناله بربط شنو به داد دلش رس
از کلام و خنده دشنام و گله، ضرب و کنایتشور و شیرین تند و تلخ و ترش و تیز است آن زبانش
از دیر نخواهم رفت در کعبه که میدانمدر دیر و حرم قبله است محراب دو ابرویش
رفیق من مه من یار من جعلت فلاکگرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مطاعا، مشفقا تا چند غفلت داری از حالمببین دور از درت گیتی پریشان کرده احوالم
خداوندگارا تو را در دو عالمبه اورنگ اقبال خواهم مسلم