دفتر شعر
۴۴ شعر در این دفتر
عزیز من به خدا جز تو یک عزیز ندارمرفیق هجر تو جز اشک ریز ندارم
در آن زمان که بود بیم جان شگفت مداربه زیر چادر ناهید اگر خزد بهرام
به ابی انت و امی ز خدا می خواهمکه رساند زره لطف بدان درگاهم
من موصوله ام و از لب لعلت جاناصله بوسه دهم عاید آن می خواهم
تصدقت شوم ای گلعذار سیمین تنکه بی حضور تو تلخ است زندگانی من
قربان سرت شوم بیا حالم بیندر دست فراق خویش با مالم بین
هنر اکنون به دل خاک طلب باید کردزانکه اندر دل خا کند همه پرهنران
دردت به جانم ای بت نامهربان منزیرا که بی تو مایهی رنج است جان من
همایون باد و فرخ باد و میمونجلوس شاه بر تخت همایون
پیش مرگت شوم ای لعبت چینکه غلامیت به از سلطنت روی زمین
رئیس خیل هواجن امام جمعه حسنمفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
شبروی گر هست ماه است آن هم اندر آسمانسرکشی گر هست سروست آن هم اندر بوستان
برادرا، به عروس نشاط،همسر شوولیک با خبر از حال این برادر شو
دل زنده می شود به نسیم خیال توجان رقص می کند به امید وصال تو
ببال ای تخت افریدون نیار ای تاج کیخسروکه این ملک کهن را داد یزدان شهریاری تو
من در غم تو چو مرغ سرکندههمواره لبت ز عیش در خنده
یک روز تو را به راه دیدمهر روز مراست دیده بر راه
هزار سال رهست از تو تا مسلمانیهزار سال دیگر تا به شهر انسانی
چشم مستت شوخی آغازد همیوز نگاهی کار ما سازد همی
به هر که جور نکردی نمی توانستیتو آن نه ای که جفایی توانی و نکنی