دفتر شعر
۲۹ شعر در این دفتر
دریغا که با خود ندیدم مصاحبرفیقی موافق، انیسی مناسب
ای سوده بر در تو جبین مه، سر آفتاب؛ناز تو هم بماه رسد هم بر آفتاب
ای داده نخل قد تو بر، ماه و آفتابو افگند سایه خد تو بر ماه و آفتاب
گفتا سحر غلام که: زین کرده یار اسباینک ز شهر راند برون شهریار اسب
دگر صبح است و بلبل نغمه خوان استز حسن گل هزارش داستان است
از دست من کشید گه عهد یار دستبر هیچ کس نیافت چو من روزگار دست
منم که کرد فلک کشت زندگیم حصادمنم که داد زمین خاک هستیم بر باد
نخست آینهای بهر دیدن خود خواستقرار کار، به خلق سرای امکان داد
الا ای معنبر شمال موردکه جسم لطیفی و روح مجرد
ای سروِ گلاندامِ من، ای نخلِ برومند؛ای تلخکنِ کامِ من، ای ماهِ شکرخند
ای که چون از داد تیغت خون کندخون زیرغو در دل ارغون کند
ای باد شمالت چو گل آورده به بر، برلرزان ز نهالت دل هر برگ به بر، بر
ببین ز لعل خود و، جزع من روان گوهر!بگو کدام به، این گوهر است و آن گوهر؟!
ای جسم تو، جان آفرینش؛جان تو، جهان آفرینش!
شد مه روزه و، خلقی چو هلال؛لاغر و زرد و خم از بار ملال
دوشم، از خواب بود چشم کحیل؛گوشم آسوده، خوش ز قال و ز قیل
چون انجمن سپهر از انجمشد پاک چو این جهان ز مردم
دمید از شاخ زرین گل، چکیدش سیمگون شبنم؛عیان شد طلعت عیسی، فشاند از شرم خوی مریم
من کیستم، آن درد کش صاف ضمیرم؛کز لای خم و رشحه ی خمر است خمیرم!
خوانده بر خوان فلکم، هان چکنم؟!خون دل، مایده ی خوان چکنم؟!
جان ز من خواسته جانان چه کنم؟!چه کنم گر ندهم جان چه کنم؟!
ایا نسیم صبا، کت مبارک است قدوممبارکی و قدوم تو لازم و ملزوم
صباح عید صبوحی طلب، صحیح و سقیمیکی به فتوی عقل و، یکی به حکم حکیم
فرود آمد چو شاه اختران، زین نیلگون توسنافق را نعل سیمین هلال افتاد بر دامن