دفتر شعر
۳۹ شعر در این دفتر
ای خوشا آغاز غم پرداز عشقای خوشا انجام به ز آغاز عشق
ای طفیل بود تو بود همهبود در سودای تو سود همه
شاهد غیبی که خود مستور بودبود خود آیینه، خود منظور بود
عشق از نو باز دستانساز گشتعکس سوی اصل آخر بازگشت
گلستانش را گلی پیدا نبوداز گل او بلبلی شیدا نبود
دیده را دیدار خور خیره کندنور صافی چشم را تیره کند
محفل عشقش چو میآراستنداول از بیگانگان پیراستند
عقل را با عشق در هم ریختندصورت و معنی به هم آمیختند
شاه ما کز لوح و کرسی باج خواستاین زمان افسانهٔ معراج خواست
ای یگانه گوهر سلک وجوددومین نقش خوش کلک وجود
سید کونین سبط مصطفابهترین فرزند خیرالاولیا
طالب من گر شود یک ره کسیراهها بنمایمش هر سو بسی
تا به کی ای نفس علت زای منای شده درد از تو درمانهای من
ای گرفتار جهان پیچ پیچهیچ دانی کاین جهان هیچ است هیچ؟
ای نمودی از وجودت بود مندرد تو سرمایهٔ بهبود من
گرضمیرم قابل اسرار نیستگر زبانم لایق گفتار نیست
آفتابی آسمانها زو عیانگوهری بس بحرها در وی نهان
زافرینش بیشتر حق بود و بسهستی از هستی مطلق بود و بس
باز صبح است و برآمد آفتابخواجه تا کی بر نمیخیزی ز خواب
باز عشق آهنگ یغما ساز کردباز دل آشفتگی آغاز کرد
آن امام و پیشوای متقینسیدالسجاد زینالعابدین
کوکب شه تا ابد پاینده بادموکبش را فتح و نصرت بنده باد
فتنه از ملک شهنشه دور شدبود هر جا دشمنی مقهور شد
هر که از خاصیتی ممتاز شدیا تفرد جست و بی انباز شد