دفتر شعر
۳۹ شعر در این دفتر
چشم و گوش و دست و پا و خورد و خفتدوری از بیگانه نزدیکی به جفت
خواجهای بودهست از پیشینگانبا بزانش میل و با بوزینگان
این امام و رهنمای هشتمینهم صراط حق و هم نور مبین
این منم کاینسان خجل از خاک توسمیبرندم ای دریغ و ای فسوس
یاد دارم من که روزی چند کسراه بازاری گرفتند از هوس
کشور جان مرا سلطان تویینه همی سلطان که جان جان تویی
سوی طور آمد مگر روزی کلیمخفته در ره بود مسکینی سقیم
شب نگردد روشن از نام چراغنام فروردین نیارد گل به باغ
باز این دیوانه ی بگسسته بندفاش میگوید بآواز بلند
یاربت بر لب ولی دل غافل استکز لبت تا دل هزاران منزل است
درگذشتی از من ای رب رحیمبازگشتم من به عصیان قدیم
ملک چاکر خدیوا پادشاهاجهان داور شها عالم پناها
شهنشاه دریا دل ابر کفابر طبع او چه گهر چه خزف
ستایش خداوند بخشنده رافروزندهٔ جان رخشنده را
نفس شوم تو چاه تاریک استراه شرع ارچه راست باریک است