دفتر شعر
۷۳ شعر در این دفتر
ناکامی من بود ز خودکامیهااین سوختگیها همه از خامیها
این غصه و غم از پی چندین طرب استور هست غمی باز نشاط از عقب است
این غصه و غم از پی چندین طرب استوین انده و درد را نشاط از عقب است
بزم طرب آخر شد و پایان شب استبا نغمه ی چنگ و نی نویدی عجب است
منظور طبیب آنکه بیمار تر استشایسته ی عفو آنکه گنهکار تر است
رخسار تو خورشید جهان افروز استگیسوی تو تیره شام مشک اندوز است
گر با تو بود کس همه عالم راه استور بی تو رود جهان سراسر چاه است
ساقی کامشب نشاط انگیخته استزین باده که در ساغر ما ریخته است
پایی که بجان هر قدمی نقشی بستزلفی که دلی از آن بهر تارش بست
با عهد تو چرخ را قراریست درستکاید هر سال خوش تر از سال نخست
ای قهر ازل سرشته با شمشیرتوی حبس ابد نوشته بر زنجیرت
گر ره بخدا جویی در گام نخستنقش خودی از صفحه ی جان باید شست
این جان که زتن هر دمش آزاری هستگفتم که مگر ترا بوی کاری هست
یارم که نکویی همه باطلعت اوستزنهار مگو که طالب روی نکوست
سر نیست که خم ز بار احسان تو نیستیا گوی صفت در خم چو گان تو نیست
گویند کرا گرفتی از عالم دوستگویم چه که هر چه هست در عالم اوست
عمرم همه جز بکام خاطر بگذشتیک روز مرا چو روز دیگر بگذشت
در بادیه ی عشق قدم محرم نیستآنجا که وجود است، عدم محرم نیست
کیوانت ستاده بر در ایوان بادبهرام فتاده بر سر میدان باد
روزم گذرد بغم که شب کی آیدشب منتظرم که روز رخ بنماید
در وادی عشق اگر طلب باید کردآسایش و راحت از تعب باید کرد
آنان که زجام عشق مدهوش شدنداز خاطر خویشتن فراموش شدند
از وصل اگر حکایتی باید کردمشکل که بما عنایتی باید کرد
در هجر تو گر دمی بکامم باشددر وصل تو زندگی حرامم باشد