دفتر شعر
۷۳ شعر در این دفتر
زانجا که نگاهش بمن افتاد رودوز پی رومش چو آن پریزاد رود
گفتم رویش گفت نهان خواهد بوددر مویش و مویش بمیان خواهد بود
شه نور جهان و سایه ی حق باشداین سایه باصل خویش ملحق باشد
در حضرت دوست خسته جانی خوشترآسوده دلی و بیزبانی خوشتر
سر گر نه بپای اوست بی تن خوشترپا گر نه براه او بدامن خوشتر
ای ساقی بخت جام نصرت برگیرای شاهد دولت از ظفر زیور گیر
آن دست که بود کوته از زلف تو بازبشکست و شکسته بهتر آن زلف دراز
ای دوست گداز یار بیگانه نوازنازی زتو و جهان جهان عجز و نیاز
رفتی بسر عشق تو پاینده هنوزاز دست غم تو دل پراکنده هنوز
هم شیشه ی عقل را شکستی ای نفسهم رشته ی عشق را گسستی ای نفس
از کثرت جیش خصم جستند سراغگفتیم به بخت شه نه ژاژ است و نه لاغ
سد بار خراب و باز آباد شدیمای بس که غمین شدیم و بس شاد شدیم
امروز میان شهر دیوانه منمدر دهر بدیوانگی افسانه منم
گر بار دگر گذر بکویت فکنماین دیده ی غمدیده برویت فکنم
پیوند غمت تا بدل و جان بستماز دل ببریدم و زجان بگسستم
جانی که اسیر دست هجران دارمخواهم که فدای پای جانان دارم
آن بخت نداریم که فرزانه شویممقبول به کعبه یا به بتخانه شویم
از میکده میآیم و چندان مستمکاگاه نیم که نیستم یا هستم
از عشق بسینه شعله ای افروزیماز اشک بدیده موجه ای اندوزیم
با خود همه عیب و با جمال تو خوشیمبا خود همه نقص و با کمال تو خوشیم
ای خواجه ی جان وای خداوند دلماز یاد تو بیشتر ز رویت خجلم
ای عشق آخر سخن پذیرت دیدمآسوده و عاجز و فقیرت دیدم
من از کرمت بسی حکایت دارمکی از ستمت دگر شکایت دارم
ای عشق آخر سخن گذارت کردمآسوده و عاجز و نزارت کردم