دفتر شعر
۷۳ شعر در این دفتر
از دوری تو تن نزاری دارمجانی غمگین، دل فکاری دارم
امشب دگر ای دوست نه تنها مستمدیوانه و مست هر چه خواهی هستم
پیوند غمت تا بدل و جان بستماز دل ببریدم وز جان بگسستم
گر تیر غم تو را نشانیم چه غمدر عشق تو رسوای جهانیم چه غم
جانی که اسیر دست هجران دارمخواهم که فدای پای جانان دارم
ای خاک در دولت دارای جهانبی زحمت خاکبوس ما شاد بمان
روی تو نگاه خویش دیدن نتوانوز دیدن تو طمع بریدن نتوان
یارب از هر چه جز تو بیزارم کنبی مونس و بی رفیق و بی یارم کن
بینم ز تو هر کجا نشانی تا مناز من اثری دگر نماند با من
از آتش غم سوخت سراسر دل منیک بار تو را نسوخت دل بر دل من
بر چرخ هلال غره ی ماه است اینیا تیغ شهنشه فلک جاه است این
تا چند ز گیسوان گره بگسستنوز خشم به ابروان گره بر بستن
ما هیچ نداریم پسند دل توجز یک دل و آن نیز بود منزل تو
هستیم من و تو تا بیاد من و توحاصل نشود دلا مراد من و تو
بیگانه ز خویش و آشنا با غم توگشتم در دل گرفت جانا غم تو
بادا تا هست روز شب و طلعت شاههم زیب شبستان و هم آرایش گاه
در کار جهان نیستی از هستی بهبی دانشی و بیخودی و مستی به
ای عشق تو راحت دل و جان بودیدر پیش تو هر مشکلی آسان بودی
فارغ ز غم سود و زیانم کردیآسوده ز محنت جهانم کردی
گر دل داری بدست جز یار مجویورنه بجز از رضای دلدار مجوی
با قدر تو نام اوج گردون ننگیبا جاه تو وسعتگه عالم تنگی
امروز چهها به این جفاکش کردیباز این دل خسته را مشوق کردی
خواهی که کشی خنجر و زارم بکشیاز کرده مرا که شرمسارم بکشی
وقتست که بر من ای نسیم سحریرحم آری و بر ساحل رودی گذری