دفتر شعر
۲۵ شعر در این دفتر
دوش میگفت کسی گفت فلان خواجه مراکه فلان از پی جاه و خطر و مسکن ماست
بحریست بی کنار دل از عشق و هر زماناز وی روان زدیده گهر بر کنار ماست
بردیم بکوی تو پناه از ستم چرخدیدیم که از چرخ ستمکارتری هست
ای که گفتی وادی عشقش به سر پیمودهامهرکه از پا سر شناسد زین رهش رفتار نیست
پاداش تلخها که از آن لب شنیده امجز بوسه ای بر آن دهن نوشخند نیست
گفتم چو دیده دید چسان منع دل کنمگفتا که منع دیده ز دیدار بایدت
طبیب از درد میپرسد من از درمان درد امانه من آگاه از دردم نه او آگه ز درمان است
تاجان دهم زرشک بمن سر گران شدیبا غیر مهربانیت ای شوخ بس نبود
در هر دو جهان جز در میخانه ندیدیمجایی که در آنجا نفسی شاد توان بود
زهی رفیع جنابی که درگه عالیتسپهر را به بسیط زمین تشکل کرد
چارهٔ بیداد خوبان یک تغافل بیش نیستکار از بیطاقتی در عشق مشکل کردهاند
در وصلم و به هجر برم رشک غیر رااز نامهای چو میشنوم یاد میکند
درون خانه جز بیرون در نیستاگر بستند در یا در شکستند
عمری دوای در دل خویش جستمیغافل از اینکه درد مرا خود طبیب بود
میگفت بقاصد این جواب استمکتوب مرا چو پاره میکرد
از بیم او نگه نکنی سوی من خوش آنکز شرم من نگاه نکردی بسوی غیر
اگرچه مردنم از رشک دشمن آسان شدولی جداییم از دوست مشکل است هنوز
ندانی بر چه مینوشم ندانی از چه میپوشمهمیبینی به کف جامی و در بر جامهای دارم
حسرت شودم فزون چه حاصلگیرم برخش نظاره کردم
گوش بر حلقه ی زهاد ندارم تا هستحلقه ی بندگی پیر مغان در گوشم
گرفتم اینکه بدان لب نباشدم سخنیتو خود نپرسی جانم به لب رسید از چه
اگرچه در به رویم از ستم ای پاسبان بستیبه این شادم که راه غیر هم زان آستان بستی
پای دل خسته بستی آنگاهسر رشته ی عهد پاره کردی
با تو هوس گلزار حیف است که در آن رخساربا شمع شبستان به نه با گل بستانی