دفتر شعر
۳۰ شعر در این دفتر
ز آشنایان آن قدر رنج و الم دیدم که نیستمیل آن اکنون که با خود نیز باشم آشنا
صحت ار خواهی مکن میل طعامتا نباشد اشتهای غالبت
هر که او راست گشت و روشن دلدر سیه روز دهر بد روز است
توکل هر که سازد پیشه خویشز بار منت مردم خلاص است
درین منزلگه فانی شهان رابه لشکرگه که هر سو کوس و پیل است
هر کرا گفتی انیس و ساختی مأیوس طبعاز غمش صد داغ بر جان جفاکش بوده است
تتبع کردن فانی در اشعارنه از دعوی و نی از خودنماییست
ای فلان سوختی خلایق راملک را شدت تو ویران کرد
جوانمرد از کرم مفلس نگرددسخی را از عطا چین نیست در چهر
به نزد عقل ز حیوان کم است انسانیکه نبودش اثر از دلپذیری آواز
هست عاشق به نمودار چو خاکلیک معشوق بود چون آتش
دشمنت گر حسود شد نیک استکه به رنج آید او ز فعل بدش
گر کسی یار موافق دارد ای دل باک نیستگر ز دوران مخالف خان زاری باشدش
کتاب آن کس که از کس عاریت جستمکن ز اهل خرد دیگر شمارش
یا رب چه بناست اینکه باشدبالای نهم فلک رواقش
خوش آنکو اندرین دیر مخالفبه کس یاری نه افتاد اتفاقش
نکوئی با بدان کمتر کن امابه نیکان بیشتر کن نیکی خویش
از عوام تیره پر حرص دنیا دور باشگر همیخواهی که گردد صد مشقت از تو رفع
بلبلا مشعوف عشق گل مشویاد کن از شدت خار فراق
کاتبی کز نقطهای بیجا گهشخوب شکل چوب گیرد نیک ننگ
چو عالم از پی بالا نشستنبهر مجلس رود خوش پایکوبان
سرائی دهر که هر لحظه کاروان دگردر او نزول کند بهر خوردن و خفتن
ز حوض ماهیان دزدند ماهیکه از خلق اوفتاده بر کرانه
صحبت شاه را چو آتش دانکه برافروزدت حرارت او