دفتر شعر
۹۷ شعر در این دفتر
نه جان در کار عشقت کردم آخرنه مهرت را به جان پروردم آخر
ای ز بوس تو نقل من بسیاروزکنار تو کار من چو نگار
دلبرا بر کش نوا با ناله زارم بسازچنگ در برگیر و آهنگی که من دارم بساز
ای بیحذر ز سوز من بیخبر بترسبیداد و جور کم کن و از دادگر بترس
دلم خرید غم و جان فشاند در قدمشگرش دمی نخورد غم شود گسسته دمش
کس نیست زین صفت که منم در بلای عشقچون من مباد هیچ کسی مبتلای عشق
ای زلف تو آشیانه دلروی تو نگارخانه دل
تا کی من از فراق تو رنج و بلابرمتا چند در هوای تو جور و جفا برم
دلم خون گشت و دلداری ندارمغمم خون خورد و غمخواری ندارم
بیا متاب ار زلف پرتابت بگیرممجوش ار جزع پرجوشت ببوسم
گر شبی بر لب شیرین تو فرمان بدهمجان شیرین به سرت کز بن دندان بدهم
نه وصل تو می دهد پناهمنه برخیزد غمت ز راهم
ز عشقت سینه پر سوز دارمدلی از درد مهرت روز دارم
می گلرنگ دوست میدارمنالهٔ چنگ دوست میدارم
یارب آن روی است یا صبح است یا ماه تمامیارب آن زلف است یا شام است یا از مشک دام
بلای دل بسی دارم دوای دل نمیدانمبلای دل مرا روزی بریزد خون همی، دانم
چه میل است این که من سوی تو دارمچه عشق است این که بر روی تو دارم
به جان تو که به جان رهی نگاه مکنبه حال خود نگر و حال من تباه مکن
امید از وصل تو نتوان بریدنکمان عشق تو نتوان کشیدن
جانا به صبوح خرمی کنبا ما به نشاط همدمی کن
صبح است یا نور قمر یا آینه یا روست آنشام است یا مشکین زره یا غالیه یا موست آن
مردمان گوش کنید انده تنهائی منرحمت آرید دمی بر دل شیدائی من
چو تو دلبر به زیبائی به عالم در که دید ای جانچو من عاشق به شیدائی به گیتی کس شیند ای جان
بیا کز جان و دل به در خوری توبیا کز زندگانی خوشتری تو