دفتر شعر
۵۵۵ شعر در این دفتر
ای چرخ هزار دیدهٔ دون دوتااز دیدهٔ بیخواب مَنَت نیست حیا
دیدمش چو سرو سهی آن سبز قبابر دست گرفته باشهٔ صید ربا
ای باد چو بگذری به موصل ما رایاد آر و سلام کن رضی بابا را
گر طعنه همی زنی من شیدا رادر آینه بنگر آن رخ زیبا را
با آنکه به روی خوب پشتی ما رانرمی همگان را و درشتی ما را
یاری که بدوست سربلندی ما راوز دوری اوست مستمندی ما را
گیرم که اثر نماند یاربها رادرمان نکنی به پرسشی تبها را
ای سرو که در چمن بر آورد ترا؟وی غنچه که از پرده برون کرد ترا؟
آن مادر شوم فرج چون زاد ترااز گنجه به شیراز فرستاد ترا
ای صبر چه تخمی که بکارند تراجز روز چنین یاد نیارند ترا
آن شد که به زر عوام جویند تراخاصان دل و جان و دیده گویند ترا
گر نادید دلم قد خرامان تراچون عاشق شد میان پنهان ترا
آن روز که من بدیدم ای شاه ترانه مهر بدیده بود و نه ماه ترا
خرم به تو داشتم دل بی غم راهجر تو حزین کرد دل خرم را
چون عود بنالیدم و بنواخت مرابا آنکه به دم سوختنی ساخت مرا
در کوی تو کآستانش تخت است مراناآمدن از کندی بخت است مرا
با عشق تو چون خوش سر و کار است مرابا وصل و فراقت چه شمار است مرا
تا نعل در آتش تو داغ است مرااز نشتر بیطار فراغ است مرا
ماه امل ارچه زیر میغ است مرابر فرق ز فاقه گرچه تیغ است مرا
هجرت چو به دست غصه بگذاشت مراکم بود کسی که زنده پنداشت مرا
آنم که چو جان بپرورم مردم راگر دست رسد به جان خرم مردم را
لطف تو چو کرد حلقه در گوش مرااز راه کرم مکن فراموش مرا
ای دوست مشو سبغه زبون گیران راشیری تو مباش سخره نخجیران را
بر ره بگماشت دوش مه پرتو راتا کرد ز من نهفته ماه نو را