دفتر شعر
۵۵۵ شعر در این دفتر
یک دم برم آرید بت خوشخو راآن ماهرخ صنوبر نیکو را
از من همه مهر آمد و انصاف و وفاوز تو همه کینه زاد و بیداد و جفا
گرچه نفسی نزد وصالت با ماپیوند نمیجست جمالت با ما
تا باز گرفتی رخ چون ماه از ماپی بازگرفت عقل گمراه از ما
دیدم شب و روز رنج و بیداریهاتا در تو رسیدهام به دشواریها
گفتار مبر ز گوشم ای دُرّ خوشابدیدار مبر ز چشمم ای عالمتاب
گر باد وزد بر این دل ریش خرابور خواب گذر کند بر این چشم پر آب
گویند شراب کم خور ای پیر خرابتا ره نزند بر دل بیدار تو خواب
در عشق تو گر شود مرا خاک نقاببس دل که شود ز داغ جور تو کباب
آن شد که دلم ز طبع چون آتش و آبمیریخت ز دیده چون دُرّ خوشاب
ای چرخ عنانم از سفر هیچ متابنانم ز سَراَندیب ده آبم ز سراب
ای چرخ بیار هر چه داری ز عذابزنهار مده مرا و در بد بشتاب
ای عکس رخت چو عکس آئینه در آبآئینه رخ ز یار دیرینه متاب
در تو نگرم دو دیدهام گیرد آبور با تو نشینم جگرم گیرد تاب
گفتم چو بد آمدهست فرجام شرابدر توبه گریزم نبرم نام شراب
این پای مرا که نیست پروای رکابنه روی رکوب ماند و نه رای رکاب
ای دل به جهان بجز خرابی مطلبسر سبزی ازین کور سرابی مطلب
ای دیدن خوک پیش دیدار تو خوببا چهره تو بوزنه محبوب قلوب
ای لعل تو پرنکته شیرین غریبمازار دل خسته غمگین غریب
چون تنگ دل آکنده شد از بس گلههاتمعذورم اگر برم به هر کس گلههات
ای قد خوش تو سرو شاداب حیاتلعل لب تو چشمه نایاب حیات
ای وصل تو سرمایه اسباب حیاتدر بحر غم تو نیست پایاب حیات
ای خامه تو نهال سیراب حیاتدر دست تو پنچ چشمه آب حیات
خضری که به او گشاده شد باب حیاتاز لعل تو ساخت وجه اسباب حیات