دفتر شعر
۵۵۵ شعر در این دفتر
افکند دلم به کوی دلداری رختو آورد به رویم ز غمش کاری سخت
آن روز که با من به عنایت بد بختبر تاج که مشتریم میزد تخت
گر کسری و دارا شوی از دولت و بختور افسر و خاقان شوی از افسر و تخت
گر مه ز درت کلاف زرین اندوختور چرخ قبای کحلی از جود تو دوخت
دوش ازتف آه من شباهنگ بسوختدلهای جهان بر من دلتنگ بسوخت
تا دست قضا بر سر من آتش بیختآب مژه از دیده من سیل انگیخت
از غیرت شیرین قد چون نیشکرتمیبگذرم و ننگرم اندر گذرت
خواهم که به دیده و سر آیم به درتصد قصه ز غصه دل آرم به برت
تا ظن نبری که من نُفورم ز برتیا نیز به کام دل صبورم ز برت
چون یاد کنم با دل ریش از سفرتترسم ز هلاک جان خویش از سفرت
گفتی که به شیرمردی آرم زیرتواندازم در معرض صد شمشیرت
چون لاله مرا دلیست پرخون پیوستبرکنده شکوفهوار چون نرگس مست
دل دوش ز سهم تیر آن نرگس مستشد در خم آن زلف چو زنجیر و نشست
گرچه ز مه و مهر به رخ بردی دستخود بین مشو و مباش آیینه پرست
در راه تو سر باختهام گام نخستواندر طلبت نگشتم از سختی سست
در سایه تو چو یافتم جای نشستاسباب فراغتم به اقبال تو هست
دی ماه تمام من مه نو میجستمه جست ز ناتمامی از پیشش چست
گفتم که به اندیشه و با رای درستخود را به دراندازم ازین واقعه چست
ای سخت دل سنگ تو وی عهد تو سستدر مهر چه کاهلی و در کینه چه چست
چون عهد شکستنت مرا گشت درستبر دل به ستم سنگ شکیبائی چست
آن مهر گسل با دگری زان پیوستتا بگسلد آن رگی که با جان پیوست
در آنکه زدی دست ره امن ببستوز شومی ات ادبار به گردن پیوست
تا آن دل سنگین تو عهدم بشکستبا هر که جهان طبع تو اندر پیوست
چشم تو مرا به تیر مژگان خستهستزلف تو مرا به تار موئی بستهست