دفتر شعر
۳۴ شعر در این دفتر
کوهِ الوند که شهرِ همدان دامنش استجامهٔ سبز به بر دارد و طوطیمنش است
چو این منظومهٔ آفاق، سرتاسر مُنَظَّم شدهمانا فارغ آفاقآفرین، از نظمِ عالم شد
نامِ دژخیمِ وطن، دل بشنود، خون میکندپس بدین خونخوار، اگر شد روبهرو چون میکند؟
خلقت من در جهان یک وصلهٔ ناجور بودمن که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود؟
ز اظهار درد، درد مداوا نمیشودشیرین دهان به گفتن حلوا نمیشود
ای بلهوس، تراست به سر، گر هوای لریا آن که گشته تنگ، دلت از برای لر
گرسنه چون شیرم و برهنه چو شمشیربرهنهای شیر گیر و گرسنهای شیر
در سر پیری برهنهپا بد «مولییر»گاو بدزدید در شباب «شکسپیر»
باری ازین عمر سفله سیر شدم سیرتازه جوانم ز غصه پیر شدم پیر
خوشا اطراف تهران و خوشا باغات شمرانشخوشا شب های شمرانش و خوشا بزم مقیمانش
سزد ای شام چرخ تیره وش! وقتی سحر گردینه هر شام و سحر، ای تیره گردون تیره تر گردی
نوعِ بشر سلالهٔ قابیلِ جابری:آموخت از نیاش، به جای برادری
عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیستتا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
جهان را دائما این رسم و این آیین نمیمانداگر چندی چنین ماندست، بیش از این نمیماند
در هفت آسمانم الا یک ستاره نیستنامی ز من به پرسنل این اداره نیست
شب به سرم نوبه تاخت، روز تب آمدهر چه در این روزگار روز و شب آمد
بتا، نظام، دگر ناز و عشوه سازی نیستکه این معامله سربازی است، بازی نیست!
امشب آماده یار و بزم و شرابستگو که همین امشبم ز عمر حسابست
ای دوست ببین بیسر و سامانی ایرانبدبختی ایران و پریشانی ایران
من چو یک غنچه بشکفته گریبان چاکمگر چو گل باشم، در چشم خسان خاشاکم
دلم ای دوست تو دانی که هوای تو کندلب من خدمت خاک کف پای تو کند
ای صدرنشینان که همه مصدر دینید«صدر» ار ز میان رفت، شما صدر نشینید
هزار بار مرا، مرگ به از این سختی استبرای مردم بدبخت، مرگ خوشبختی است!
ای دختران ترک! خدا را، حیا کنیدباری در این معامله، شرم از خدا کنید!