دفتر شعر
۳۴ شعر در این دفتر
مگو که غنچه چرا چاکچاک و دل خون است؟که این نمایشی از زخم قلب مجنون است!
دلبرا! ای که ترا طبع سخنپرور من!مهربان کرد که دستی بکشی بر سر من
من که خندم، نه بر اوضاع کنون میخندممن بدین گنبد بیسقف و ستون میخندم
خاکم به سر، ز غصه به سر، خاک اگر کنمخاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟
یاران عبث نصیحت بیحاصلم کنیددیوانهام من عقل ندارم ولم کنید
ای که هر خواسته دل، ز فلک میخواهیآنقدر راضیای از خود که کتک میخواهی
هر مراد و آرزویی، کاندرون قلب ماستدارویش اندر دهان آن مه دندانطلاست
بدان سرم که شکایت ز روزگار کنمگرفته اشک ره دیدهام، چه کار کنم؟
با هر محیط، خویش، نه همرنگ میکنمنی لحن خود، رهین هر آهنگ میکنم
دیده معطوف دهان غنچه دلدار کردمروزهدار عشق بودم، من به هیچ افطار کردم