دفتر شعر
۳۲۴ شعر در این دفتر
ز هرچه هست رخ ما از آن بگردانیکه از دو کون بر آن آستان بگردانی
خوش آن عاشق که سویش گاهگاهیفتد از گوشه چشمی نگاهی
بهر چه ز پرده برنمیآییکز لطف به چشم درنمیآیی
سرای دیدهام منزلگه جانانه بایستیدرین خاتم نگین آن گوهر یکدانه بایستی
امیدگاها امیدوارم که از جفایت روا نداریجفاکشان را شود مبدل به ناامیدی امیدواری
من کیستم ز خنجر بیرحم قاتلیدر خون خویش غوطهزنان مرغ بسملی
تلخکامم من از شکرخندیکه ز هر خنده بکشند قندی
چون رفتی افکندی، بر خاکم از خواریوقت آمد بازآئی، از خاکم برداری
خرامان بود در دامان کوهی کبک طنازیکه ناگه از هوا آمد صدای بال شهبازی
خوشا فصل گل و عهد جوانیخصوص آغاز صبح زندگانی
از دیر و کعبه در عشق گر نبودم نشانیکافیست بر جبینم گردی ز آستانی
ار مهر و وفا تو هرچه داریبا دوست نداری ارچه داری